آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
می شود گفت درونم داغان است. حال روانی لادن باز بد شده. آنها که باید حواسشان باشد هم حواسشان نیست. امروز تنها آمده تهران. دیشب زنگ زدیم به دکتر هما -دخترعمویم- که مشهد است. بهش گفتیم حال لادن خوب نیست و به جای این که تنها بیاید تهران، باید برود دکتر.
هما این گفته را به مسولین امر انتقال داد و جواب آورد که " ما نخواستیم باهاش لجبازی کنیم!" آدم قصه ی خاله خرسه را می شنود و باور نمی کند که در دنیای واقعی هم خاله خرسه هایی باشند.
حالا چکار کنم؟ اگر باز رفت بیرون و گم شد چه؟ مسولش منم؟ اگر ماجرا های بار قبل تکرار شد چه؟ چرا می گذارند کار به اینجا بکشد؟ من خسته ام. من نابودم. دلم توان کشیدن این بار را ندارد.