آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اندر حکایت ماندن و رفتن

.

من هم رفتنی نیستم. نه اینکه بگویم هیچوقت در این فکر نبوده ام. چرا. بوده ام. ولی تا قبل از سی سالگی.

 نمی دانم هم که اگر تا قبل از سی سالگی می رفتم ، ماندنی می شدم آنجا یا برگشتنی. اصولن فکر می کنم کم هستند آدم هایی که بتوانند بطور قاطع بگویند که اینجا را برای زندگی ترجیح میدهند یا خارج از ایران را. این موضوع بسته به شرایط متغیر است. چه بسیارند آنهایی که رفتند و برگشتند و چه بسیارند آنهایی که رفته اند ، هنوز برنگشته اند ولی بر خواهند گشت. چه بسیارند آنهایی که نرفته اند هنوز و نمی دانند که ماندنی اند یا رفتنی.  اما این را می دانم که برای هر آدمی زندگی در خاک خودش حسی مثل خانه خودش را دارد که هیچ جای دیگر نمی تواند این حس  را بدست بیاورد.

چهل و دوسال است که دارم در این شهر زندگی می کنم. دایی کوچک م از حدود سال هزارو سیصد و سی آلمان زندگی می کرد. من فرزند چهارم خانواده هستم و با خواهر ها و برادرم اختلاف سنی زیادی دارم. به عبارت دیگر یک فرزند ناخواسته بودم. دایی م که همیشه دلش می خواست یک دختر داشته باشد از همان اول به پدر و مادرم گفته بود من را بدهند به او. بخصوص یکبار که پنج سالم بود خیلی جدی این پیشنهاد را مطرح کرده بود ولی پدرم مخالفت کرده بود. بعد از آن یکبار وقتی هفت ساله بودم همراه مادرم چند ماهی رفتیم آلمان. از آن سفر این را به یاد دارم که دل مادرم برای ایران خیلی تنگ شده بود. آنقدر که می گفت دلش برای آقای جاروکشی که صبح ها می اید کوچه را جارو می زند و نگهبان مدرسه ای که میرفت درس می داد هم تنگ شده و موقعی که برگشته بودیم، می گفت وقتی این ها را دیده دلش می خواسته بغلشان کند و ببوسدشان. این مسافرت البته در زمان پیش از انقلاب اتفاق افتاده بود.

بعد از آن، یکبار هم بعد از بیست سالگی داشتم کار های رفتنم را می کردم و مدارک تحصیلی ام را هم داده بودم ترجمه اما وسط های کار از صرافتش افتادم. دقیقن نمی دانم چرا. انگار آنچه من را به وطن پیوند داده یک سری رشته های نامرئی هستند . یک سری حس ِ بیان نشدنی. از آن گذشته وقتی پای حرف های آنها که عمرشان را آنسوی مرز ها از نیمه گذرانده اند و تمام مدت غیبتشان از ایران، در حسرت درخت های خیابان پهلوی و آبشار دو قلوی دربند و جاده چالوس و جگرکی های تجریش گذشته، به هیچ وجه برایم قابل تحمل نیست که یک روز دلم برای این ها تنگ شود واین امکان را نداشته باشم که ظرف مدت کوتاهی این دلتنگی را برطرف کنم.

این ها همه سوای تمام صحنه هائیست که توی خیابان های سال هشتاد و هشت اتفاق افتاد.  و سوای امید بستن به بوی بهبودی که حافظ از اوضاع جهان می شنود. یعنی اصلن بحث ماندگاری من در این دیار نیازی به نشستن در امید فرارسیدن روز شادی آزادی ندارد. حکایتش ، حکایت دوست داشتن همین ویرانسرا ست. 

.

.

 

+ کتا ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٢
comment نظرات ()