آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اصن یه وضعی

.

بد جوری معلوم بود که تو داری می‌میری. از سر و رویت می بارید. کاری هم از دستِ کسی بر نمی‌آمد. روزهای سختی بود. راستش هنوز هم هست. گرچه که تو دیگر روزهاست مرده ای، من اما هر بار که توی این اتاق می آیم، می بینم ات. رخت ها را که پهن می‌کنم روی بند، نگاهم می‌کنی، وقتی  کنارت میخوابم،  می‌چرخی به سویم و با دست استخوانی‌ات در آغوشم می گیری. توی وان حمام همیشه دراز کشیده‏ای. حتی گاهی موقع راه رفتن تلو تلو می خوری و دلم می لرزد که نکند بیافتی.

یکی می گفت هر بار که یاد در گذشتگان تان می افتید، باید خیرات بدهید. من اگر اعتقاد داشتم، می بایست شبانه روز خیرات می دادم. توی خواب هایم هم زیاد می آیی. 

نمی دانم چرا هی تصور می کنم آمده ام روی سنگ قبرت دراز کشیده ام و گونه ی راستم را چسبانده ام به سردی اش. نمی دانم چرا دلم می خواهد اینکار را بکنم. مَردُم فکر می کنند دیوانه ام؟ خب بکنند! چه اشکالی دارد؟ آخرش چه؟ این که دیگر برای من زندگی نمی شود. همه اش تو بودی و من نمی دانستم. و آدم همیشه دیر می فهمد. دیر...

آمده بودم توی اتاق لباس عوض کنم، دیدم تخت نامرت است، خواستم روتختی را مرتب کنم که تو را دیدم. این شد که نشستم این ها را نوشتم. حالا تا یادم نرفته بلند شوم لباس عوض کنم. لوله کش آمده آن بالا یک لوله ای را تعمیر کند. یک جایی را ضربه می زنند. صدا را می شنوی؟ 

.

 

+ کتا ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٩
comment نظرات ()