آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

اشکال وبلاگ های شخصی اينست که آدم اول شروع می کند برای دل خودش نوشتن. با اين نوشته ها راحت می شود. مثل فريادی که جايی برای کشيده شدنش نداريم. مثل قدم زدن. مثل نوشته هايی که مچاله می شوند و دور می ريزيمشان. در شروع يک وبلاگ شخصي، آزادی به وفور حس شدنی ست. اما هر چه می گذرد و خوانندگانت بيشتر می شوند دوباره اسير يک سلسله بند های نامرئی می شويم. اسير شخصيتی که توی اين وبلاگ برای خودمان ساخته ايم.

بچه که بودم گاهی که توی خانه تنها می شدم، به قول خودم تا می توانستم خل بازی در می آوردم. بلند بلند حرف های نامربوط می زدم و می خنديدم. نمايش بازی می کردم. می رفتم روی کابينتهای آشپز خانه راه می رفتم. و خلاصه هر کاری که وقتی ديگران بودند نمی شد انجام داد. برايم غير عادی بودنش مهم بود.

توی وبلاگ نويسی هم انگار ضمير نا خود آگاهم دنبال يک کلبه ی خالی می گشت که همان حس آزادی هنگام تنهايی و دور از نگاه عاقلان بودن را به آدم بدهد. گاهی وبلاگ من ميشود آن اتاق،‌ گاهی می شود صميمی ترين دوستم. گاهی ميشود يک سنگ صبور بی صدا. گاهی ميشود آيينه ای که خودم را در آن نگاه می کنم. گاهی ميشود چمدانی که نمی دانم تويش چيست. بايد درش را باز کنم که ببينم از تويش چه چيزی پيدا ميشود؟‌ گاهی اوقات هم می شود خانه ی همسايه. نمی دانم! يک جوری گاهی اوقات آدم توی خانه ی خودش هم احساس غريبی بهش دست ميدهد. اينجور وقت ها بايد رفت سفر. بايد رفت هوا خوری ...

  شايد هم کافی باشد آدم برود تا سر کوچه و از بقالی يک چيزی مثلن يک بستنی قيفی بخرد و برگردد و در راه به اين فکر کند که جای بسی تعجب است که توی سی و هفت سالگی دلم هنوز دنبال موقعيتی ميگردد برای خل بازی!



اين متن رو ديروز عصر توی شرکت نوشتم که برای اينکه توی آرشيو نوشته هام باشه ميذارمش اينجا. خوندنش مثل بقيه ی نوشته های اين وبلاگ اجباری نيست. خواستين بخونين. نخواستين هم نخونين:

سه شنبه ۱۳ دی

ساعت چهار عصره و خانم کار آموز شماره یک رفت و من توی شرکت تنها شدم.

 از این نظر میگم شماره ی یک که قراره رقیب پیدا کنه و از شنبه یکی دیگه هم میاد و من هیچ نمی تونم این ماجرا رو برای خودم هضم کنم که خانم کار آموز شماره ی دو برای چی قراره بیاد؟

الان و در واقع از موقعیکه قیمت فروش تراکم شهرداری برای ساختمان ها ناگهان بالا رفت  وضع کار توی شرکت های مهندسان مشاور و منجمله شرکت ما کساد کسادشده. حالا جالبیش اینه که خانوم تلفن زده میگه برای کار قرار بوده مزاحمتون بشم جواب منو ندادین! گفتم کار یا کار آموزی؟ ! ... من نمی دونم ما چرا باید توی رو در بایستی با سرکار خانم رئیس بانک قرار بگیریم و خواهر زاده ی شوهرشو برای کار آموزی قبول کنیم؟ مگه رئیس بانک قرار چه گلی به سر ما بزنه؟ فوقش اینه که سفارش کنه به جای پونصد تومنی مثلن دوهزار تومنی بهمون بدن دیگه؟! وگرنه به درد دیگه ای که نمی خوره! غم بزرگم اینه که با اومدن کار آموز شماره ی دو تازه منم کامپیوترمو باید در اختیارش بذارم. یا اینکه اون دستگاهی که توی خونه دارم رو بردارم بیارم اینجا و دیگه توی خونه کامپیوتر نداشته باشم. 

 

سردمه و این شرکت لعنتی گرم نمیشه.

می خوام برم توی بخاری. میشه؟

 

داشتم فکر می کردم که روز اولی که اومد اینجا همین بخاری هارم خاموش کنم که از سرما فرار کنه و دیگه نیاد! خلاصه اینکه هر جوری که هست شرایط سخت و طاقت فرسایی براش فراهم کنیم. ببین اینجا سرده. ساکته.موزیک بی موزیک. تو دوره ی کارآموزی حقوق شما به اندازه ی تعداد شیتی که کار کرده باشین داده میشه. من آدم سخت گیری هستم. اکثر اوقات اخم می کنم. چایی فقط روزی یکی اونم بعد از ظهر حق دارین بخورین.لیوان چایی تونم خودتون باید بشورین. از تلفن شرکت برای تماس های شخصی نمی تونین استفاده کنین و هفته ای یکبار هم نظافت کل ساختمون به عهده ی شماس! چطوره؟ خوبه؟

  

ساعت چهار و بیست و چهار دقیقه ی عصر سه شنبه س. من باید تا پنج اینجا منتظر باشم. دلم می خواد حد اقل برم توی نت ولی کارت اینتر نت ندارم. پول هم ندارم که برم سر کوچه بخرم. دارم؟ بذار ببینم توی کیفم چقدر پوله....سه هزار تومن. با سه هزار تومن میشه کارت خرید ولی....

ولی چی؟ ولی مگه من معتادم که کل دارییم رو بدم پای اعتیاد؟

 

نقطه سرخط.پنجشنبه عروسی دعوت داریم. و طبق معمول نمی دونم چی بپوشم. فکر کنم برای مو هام هم باید یه فکری بکنم.گرچه که دلم نمی خواد تو این سرمای زمستون کوتاهشون کنم.

 

دارم می لرزم از سرما. ساعت شد چهارو نیم. برم ظرفای نهار رو بشورم. 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱٤
comment نظرات ()