آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

توی دلم خالیست

 

راستش دل و دماغ بازی هم ندارم باز. هر روز این موقع ها سرم را به بازی های فیس بوکی و شکستن رکورد قبلی خودم گرم می کردم اما الان توی دلم خالیست. هم به خاطر خواب های دیشب، هم به خاطر کلید خانه مادر که حمید رفته داده به پسرِ همسایه پایینی، و همسایه پایینی پسرِ ناخلفی دارد که هیچ قابل اعتماد نیست. هم به خاطر انتظار اینکه یارو املاکیه تلفن بزند و قرار بگذارد برای گفتگو با مشتری درباره فروش آپارتمان. که هر چه انتظار می کشم نمی زند.

دیروز زنگ زد گفت یکی پسندیده و اجازه خواست که قرار بگذارد فروشنده و خریدار هم را ببینند. من خوشحال شدم. درباره ی قیمت هم گفت کمی تخفیف می دهید؟ گفتم بله. یک نفس راحت کشیدم که این آپارتمان را اگر بفروشیم، قرض هایمان را می دهیم و بقیه اش را هم بالاخره یک کاریش می کنیم که از بین نرود. بعد به آقای بنگاهی گفتم با حمید هم صحبت کند و برای قرار هماهنگ کند. حمید که گوشی را گرفت با یارو سر قیمت چک و چانه زد . معلوم بود ناراحت است که مشتری پیدا شده. یکهو فهمیدم که طفلکی هیچ دلش نمی خواهد این آپارتمان را بفروشد. بهانه گرفت و گفت که من زیادی ارزان گفته ام و هیچ جای چانه و تخفیف ندارد. حالا نمی دانم یارو توانسته مشتری را راضی کند که با ما قرار بگذارد یا نه؟

دیروز خواهرم زنگ زد. من از لحن صدایش می فهمم که حالش چطور است. حالش بد نبود اما من از لحن صدایش می فهمم که تا چند روز دیگر اگر به همین منوال ادامه دهد به احتمال زیاد دوباره دورش تند می شود. این روز ها هر روز بهم زنگ می زند که معمولی نیست. نه که معمولی نباشد که خواهری به خواهرش هر روز زنگ بزند اما خواهر من اهل اینکار نیست وقتی حالش طبیعی باشد. ممکن است دوماه هم به من زنگ نزند. حالا یک روز زنگ می زند می گوید بدو برو تلویزیونت را بگذار روی کانال من و تو ، دارد دختر شایسته نشان می دهد! می داند که نه کانال من و تو را دارم و نه برایم مراسم دختر شایسته مهم است ها! یک روز زنگ می زند که ببیند من چرا دیشب تلفن را برنداشته ام، یک روز زنگ می زند که خواهش کند نوشته ی روی سنگ قبرش را من انتخاب کنم.  بعد هم گفت دو هفته دیگر شاید تنهایی بیاید تهران. من دلم می لرزد که باز حالش بد شود.

دیشب خواب خانه مادر را می دیدم. همه بودند. هر کس گوشه ای. مادر گفت می رود تا میدان فرهنگ چیزی بخرد و بیاید. خانه ما روبروی پارک شفق بود و تا میدان فرهنگ ده دقیقه بیشتر راه نیست.  حالش خوب بود. من طبق معمول کمی نگران بودم. نمی دانستم چرا. بعد مادر رفت و ما سرگرم کار هایی توی آشپزخانه شدیم و مادر نیامد. هی ساعت را نگاه کردم هی مادر نیامد. بعد مثل اینکه یکهو یادم آمده باشد که مادر آلزایمر دارد توی صورت خودم زدم و خودم را لعن و نفرین کردم که چرا گذاشتم برود بیرون؟ من که می دانستم آلزایمر دارد. نباید می گذاشتم برود بیرون...  

 

 

+ کتا ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٢
comment نظرات ()