آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مسئله ی ساده ی بیدار شدن

 

امروز صبح من و حمید خواب بودیم که یکهو صدای نوین آمد که "وای! ساعت هفت ه..." و بعد "شرق" صدای در ِ دستشویی آمد که خورد به هم و من و حمید مثل جن زده ها ( البته نمی دانم چرا این اصطلاح ِ"مثل جن زده ها" بکار می رود ؟ چون هیچکس تا به حال یک جن زده ی واقعی را از نزدیک ندیده است) از خوب پریدیم و هر دو وحشت زده ساعت هایمان را نگاه کردیم. ساعت زنگ دارِ من چپه شده بود روی پاتختی و کسی زنگش را برای زدن بکار نیانداخته بود. حمید هم ساعتی که بازنگش بیدار می شود را می گذارد روی دراور که کمی دور تر باشد و چند قدم مجبور باشد راه برود که بتواند آن زنگ را از کار بیاندازد،اما  او هم که زنگ ِ ساعتش را مثل هر شب بکار انداخته بود، نمی دانم چرا آن را روی یک ساعتِ دیگر میزان کرده بود؟ احتمالن مربوط دیروز بود که نوین نتوانست برود مدرسه. ما هم با این بچه به مدرسه فرستادنمان !

اما سوال اینجاست که خود بچه در سن هفده سالگی مگر نباید در مقابلِ بیدار شدن اش احساس مسولیت کند ؟ جواب اینجاست که بستگی به نوع تربیت و رفتار پدر و مادر دارد. اگر او را وابسته به خود بار آورده باشید، چطور بفهمد که احساس مسولیت در مقابل مسئله ی ساده ای مثل بیدار شدن چیست؟ حالا آدم ِ درون ِ من دارد می گوید که " بابا! اون بیچاره مریض است ، سر درد دارد! مگر نمی بینی طفلکی همه ش دارد مسکن می خورد که مسکن ها همه هم آرام بخش و به نوعی خواب آور هستند. ای مادرِ بی مسئولیت! چرا اشتباه خودت را به گردنِ بچه ی بیچاره می اندازی؟"

بعد یاد مادرم می افتم که نه تنها تمام سال های مدرسه، بلکه حتی وقتی من دانشگاه می رفتم هم می آمد بیدارم می کرد. باز فکر می کنم همینطوری ها می شود که آدم وابسته می شود دیگر. اعتقاد دارم باید یاد بگیرد که در مقابل بیدار شدن اش مسولیت داشته باشد. نباید؟

و این خود درگیری همینطور بصورت دایره وار در من ادامه دارد... 

 

 

+ کتا ; ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٠
comment نظرات ()