آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یادم که می رود

یک:

امروز اول آبان است. بله. دارم با عجله می نویسم. چون دلم می خواهد با عجله بنویسم. یک چیز های پراکنده ای توی سرم هست که دلم می خواهد بنویسم ببینم چه است. در واقع تا توی سرم است خوانده نمی شود. یعنی یک جوری مثل اینکه ریز نوشته شده و من توی سرم عینک ندارم. همچین حالی. و خلاصه اینکه با عجله چون شاید وقت هم نداشته باشم. حمید رفته نوین طفلکی را از مدرسه بیاورد و ساعت یازده و پنجاه دقیقه است و اشک توی صداش بود پای تلفن. بچه م روز تولدش با سه- چهار تا امتحان سر درد گرفته. خانمی از مدرسه زنگ زد گفت "حالش خوب نیست. می تونین بیاین ببرینش؟" بعد خودش گوشی را گرفت و اشک توی صداش بود. 

هفده سال پیش این موقع من روی تخت توی بخش زایمان خوابیده بودم. از ساعت هفت صبح رفته بودیم بیمارستان و از همان وقت سِرُم فشار هم توی دستم بود. دردم هی زیاد تر شده بود ولی بچه ام توی شکمم نچرخیده بود. هی می آمدند صدای قلبش را گوش می دادند و به گوشِ ما هم می رساندند. بعد یک خانمی آمد معاینه کرد گفت نه! خیلی مانده تا بچرخد. گفتم چقدر؟ گفت شاید هم هرچه صبر کنی نچرخد. مجبور شویم سزارین کنیم. گفتم خب چه کاری است اگر معلوم نیست که می چرخد یا نه؟ سزارین کنید دیگر! بعد آن سرم فشار را از دستم کشیدند و دردم آرام آرام بهتر شد و آماده ام کردند و بردندم توی اتاق عمل. بله! همین وقت ها بود. 

آخرین چیزی که قبل از رفتن به اتاق عمل یادم هست اینست که ساعت بالای سردر ورودی اش یک ِ بعد از ظهر بود. بعد دکتر با لباس جراحی آبی اش آمد و پزشک بی هوشی به من داروی بی هوشی داد و گفت از ده تا یک برعکس بشمرم و ساعتی که توی برگه بیمارستان نوشته برای تولدش یک و بیست و پنج دقیقه.

دو: 

دیروز بالاخره آن بالا باز شد. حالا اینکه آن بالا باز شد یعنی چی را من می فهمم و تعداد معدودی از آدم هایی که می دانند آن بالا کجاست و چرا باید باز می شد! و جای خوبیست و دلم ذوقش را دارد. و چون عجله دارم شرح و تفصیلاتش بماند برای وقتی که کامل شد. فعلا همین اینجا باشد که تاریخ باز شدنش یادم نرود. و همین را بدانید که قرار است کتابخانه باشد. و می شود رفت آن همه کتاب های بیچاره را که توی کارتن توی زیر زمین خانه مادر تنها نشسته اند را برداشت آورد. 

سه:

لوله کش آمده برای بالکن بالا یک شیر آب سرد بگذارد. بعد می شود آنجا گلدان گذاشت. و زمینش را عصر ها شست و از بویش شاید بشود یاد حیاط بزرگ خانه مادر بزرگ افتاد با همین بالکن کوچک! شاید هم نشود. شاید هم بشود. یعنی من امید وارم بشود. حیف که تابستان نیست. 

چهار :

دو- سه روز است دارم توی سرم وبلاگ می نویسم و الان همه ش یادم رفته. یادم هی می رود. می رود و بر هم نمی گردد. نمی دانم کجا می رود. مثل این حباب های کف هست که بچه ها یک لوله کف می گیرند دستشان و یک دایره که به سر یک سیخ وصل است که به درش وصل است را می کنند توی کف و بعد در می آورند و فوت می کنند توش و حباب ها می روند ها... یاد من هم اینطوری می رود. توی باد. با جریان هوا. می رود و اصلا عین همین ها می ترکد. چنین یادی خب برگشتنی نیست اصولا. نباید منتظر برگشتنش ماند. 

پنج :

به دلیل همان عجله که اول عرض شد، دوباره از روی این پست نمی خوانم که اگر غلط غولوطی نوشته ام اصلاحش کنم. ببخشید. 

+ کتا ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱
comment نظرات ()