آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

کلبه ی احزان کی تا حالا گلستان شده که بار دومش باشه؟

.

زندگی نباید انقدر انقدر انقدر بی رنگ باشد که هست. که من کارهایم را لیست کنم توی دفترچه و بعد صفحه را ببندم و دلم نخواهد دیگر بازش کنم. که اخبار هم دیگر دنبال کردن نداشته باشد از بس که هیچ خبری برای کشور ما خبر خوبی نیست و بودن یا نبودنِ فردا فرق ِ چندانی با هم ندارد.

که چه پای آدم درد بکند، چه نکند، مهم نباشد و برای دلش فرقی نکند که برود این روزهای پاییزی را کوه یا نرود. اصلا دلش گلابی ِ ده کارا را هم نخواهد. و بارانی که بعضی شب ها می آید، بیاید و خاکِ شیشه ها را حک کند رویشان و هی دنیای بیرون کدر تر شود که بشود. 

.

.

+ کتا ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٥
comment نظرات ()