آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دایی ها

.

دردِ پام؟ بله! خیلی بهتر شده. 

امروز آسمان چه آبی بود. رفتم صندوق بازنشستگان شرکت نفت که گواهی قیدِحیات ِدایی بزرگم را ارائه کنم. خانمی که مسئولش بود،به تاریخش نگاه کرد و گفت :" چرا انقدر دیر؟ این مال ماهِ جولای ه که!" من نگاهش کردم و خواستم شانه بالا بیاندازم. اما جلوی خودم را گرفتم چون فکر کردم بی ادبی ست.  با خودم گفتم :" آخه به تو چه مربوط ؟ این که تا یک سال مهلت داره"  اما به خانمه گفتم : " چهار هفته پام تو گچ بود." اطلاعات را وارد کرد و قرار شد شنبه بروم نامه بانک را بگیرم. 

با دایی کوچکم که آلمان زندگی می کند هم دیشب حرف زدم. دلم نگرانش شده. یکی دو تا از مهره های ستون فقراتش را پارسال عمل کرده بود که هنوز کاملا خوب نشده. گفته اند اگر پیچ و مهره هایی که برایش کار گذاشته اند شل شده باشد باید دوباره عملش کنند. این بار از داخل شکم. یعنی یک عملی که بیمار را همین طور طاقباز روی تخت جراحی می خوابانند، بعد محتویات توی شکم را خالی می کنند تا برسند به ستون مهره ها. بعد آنجا دو تا پیچ ده سانتی وصل می کنند، دوباره محتویات شکم را می گذارند سر جاش. تصور همچین عملی هم حال من را بد می کند. چه برسد به اینکه بخواهد به واقعیت بپیوندد و نازنین ترین دایی ِ تمام دنیا را بخواهند ببرند زیر همچین عملی. این دایی م یکسال از مادرم کوچک تر است. سنش هم کم نیست برای عمل به این سنگینی. شاید اگر کارش به عمل بکشد طاقت نیاورم و بلند شوم بروم پیشش. 

.

.

 

+ کتا ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٠
comment نظرات ()