آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بالاخره چهار هفته شد

.

بعله! امروز رفتیم گچ پا را بریدند و باز کردند. حالا جزئیاتش بماند. راستش من متوجه شده ام تازگی ها بسیار بسیار از جزئیات فراری ام. شاید هم مثل همه تقصیر هایی که گردن قرص ها می اندازم، این را هم بتوانم گردن قرص ها بیاندازم. هر چقدر قدیم ها می رفتم توی جزئیات و ثانیه ها و دقیق می شدم توی ریز ماجرا ها ، این روز ها همه چیز خلاصه و کلی می گذرد توی سرم. این هم لابد یک مرضی ست که هنوز کشف نشده. 

چه می گفتم؟ بعله! گچ پا را بریدند، بدون اینکه عکس بگیرند ببینند خوب شده یا نه. دکتر یا شبه دکتری که دستور باز کردنش را داد، گفت باز می کنیم بعد اگر درد داشت، دوباره گچ می گیریم. من کمی تعجب کردم و توی سرم یکی گفت پس چرا عکس نمی گیرین؟ ولی فقط توی سرم گفت و بلند نگفت. 

این شد که باز کردند. بعد گفت : " می تونی راه بری؟" و من تونستم راه برم. کمی درد داشت البته ولی به نظر مهم نمی آمد. 

از آن وقت که ساعت ده و نیم صبح بود تا الان که نه ِ شب است، دردش بیشتر شده. بخصوص موقع راه رفتن. حالا نمی دانم طبیعی است یا نه. تنها دستوری که بهم دادند این بود که توی آب گرم و نمک بگذارمش. 

.

.

 

+ کتا ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٧
comment نظرات ()