آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هیچی در واقع

.

فردا صبح زود باید بیدار شوم. - کاری که مدت هاست نکرده ام. تقریبا از وقتی مادرم از دنیا رفته. - فردا اول وقت باید بیمارستان باشم که یک عکس از پام بگیرند ببینند جوش خورده یا نه و من امیدوارم که درست باشد و گچش را باز کنند. خوابم می آید و هیچ نمی دانم با چه انگیزه ای دارم اینجا می نویسم. ساعت ده دقیه به یک بامداد است. نوین طفلکی خوابیده و من هم روی کی بود تلق تولوق می کنم و هم چراغ اتاقش را روشن نگه داشته ام. مادر هم مادر های سابق. 

مختار را توصیه کردند ببینیم و ما هم زدیم که ببینیم اما فرخ و حمید انقدر حرف زدند که هیچ چیز نفهمیدم. فقط صحنه ها را می دیدم و لباس ها را. نه دیالوگ ها را می شنیدم و نه می دانستم جریانش از چه قرار بوده که بتوانم برای خودم حتی حدس بزنم! که این ها چه ممکن است بگویند. 

فیلتر خر است. وی پی ان مان از کار افتاده و آدمی که نوینش از صبح برود مدرسه تا سه بعد از ظهر و وی پی ان هم نداشته باشد بهتر است توی این دنیا نباشد از شدت غصه. 

تقریبن همین مگر اینکه تا وقتی این جمله به ته می رسد خلافش ثابت شود که نشد! 

.

.

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٧
comment نظرات ()