آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اینطوری هاست

.

یک اینکه از پای توی گچ خسته شده ام. بخصوص از اینکه مدام یک پایم از پای دیگر بلند تر یا کوتاه تر باشد. اگر پابرهنه باشم، پای توی گچ بلند تر است. اگر هر کفشی بپوشم پای توی گچ کوتاه تر می شود. خلاصه که با هیچکدام ازکفش ها و دمپایی های من جور در نیامد که توی این چند هفته ، دو تا پای همقد بتوانم داشته باشم.  

این موضوع، اوایل زیاد ازار دهنده نبود. چون هم زیاد راه نمی رفتم و هم اگر راه می رفتم با عصا راه می رفتم . اما از وقتی که درد پا کمتر شد و روی من زیاد تر شد و شروع کردم با همین پا راه رفتن، ستون مهره ها و کمرم به خاطر عدم هماهنگی دو تا پا درد گرفته. اه! خب دارم حرص می خورم. اه حرف زشتی ست و مادرم ناراحت می شد اگر می گفتم. اما دارم حرص می خورم و هنوز شش روز مانده.

دو اینکه یک آقای دندانپزشک ارتودنتیستی پیدا شده بود که آمده بود آپارتمان طبقه اول مان را دیده بود و پسندیده بود و سر قیمت هم مقداری چک و چانه زده بود و باز هم تخفیف گرفته بود و ما فکر کردیم خریدار است. قرار بود دیشب بیاید و ما فکر می کردیم یک چیزی توی مایه های قرار داد یا قولنامه می نویسیم با  او. اما هنوز جواب قطعی نداده. از آن یکی طرف، پسر عمه حمید که خیلی توی کار ملک و املاک است سفارش های شدید کرده که نکند آپارتمان تان را بفروشید توی این اوضاع! قیمت ها دارد می رود بالا و متضرر می شوید.

اینطوری هاست که خانه ساکت است. حمید می رود توی اتاق خواب و دراز می کشد و حوصله هیچکاری ندارد. من هم می آیم با همین ستون فقرات کج و کوله ام یک وری می نشینم روی این صندلی پشت مانیتور و ستون فقراتم هی کج و کج تر می شود...

.

.

 

 

 

+ کتا ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۱
comment نظرات ()