آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مامانم

دیشب خواب دیدم مامانم یه بار دیگه هم زنده شده. یعنی علاوه بر اون بار که واقعا توی خونه ماساژقلبی دادیم و زنده شد، این بار توی بهشت زهرا زنده شده بود. رفته بودیم بریم سر خاک و دیدیم توی قبر خالیه. بعد رفتیم دفتر بهشت زهرا و بهمون همون اطراف یه آدرسی دادن. رفتیم یه سالن بزرگی بود مثل گلخونه . با سقف شیشه ای اما بلند. یه عده ای اونجا مشغول کار بودن. ما رفتیم به مسئولش اسم مادر و گفتیم و گفت بله و با انگشت اون طرف رو نشون داد. نگاه کردم مادرم خوابیده بود. چشم هاش باز بود. رفتم پیشش و بوسیدمش. هزاربار بوسیدمش. تمام تنش رو می بوسیدم و فکر می کردم چطور بوی کافور نمیده؟ بعد یک خانمی آمد گفت باید حمامش کند. بعد یک لیستی به ما دادند گفتند وسایل احتیاج دارد که برایش تهیه کنند. و پول خواستند. ما هفت هزار تومان بیشتر نداشتیم. من غصه خوردم. حمید همه ی هفت هزار تومان را داد . من گفتم دو تومانش را برای خودمان نگه دار که بتونیم برگردیم! من پرسیدم کی می تونیم مادرمونو ببریم؟ گفت به این زودی ها نمی تونین اما فردا می تونی بیای ببریش هواخوری و برش گردونی. من همه ش فکر می کردم چرا نمی ذارن مامانمو با خودم ببرم؟ بعد این وسط هم داشتم فکر می کردم حالا این ماجرا رو چجوری تو وبلاگم بنویسم؟ !

+ کتا ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩
comment نظرات ()