آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

قدم اول

 

اولین قدم برای یافتن صداقت اینست که به خودمان دروغ نگوئیم.

...

در برداشتن اين اولين قدم محتويات جیب های بارانی ام را همین جا می ریزم بیرون: یک دسته کلید، یک دستمال کاغذی مچاله شده، کمی پول خرد، سگک کمربندم، و ...نوک انگشت هایم میگردد دنبال یک شیء کوچک و گرد که باید سرد هم باشد. آهان! پیدایش کردم رفته بود زیر دستمال که انگشتم بهش نمی خورد. نه یکی بلکه هم دو تا. دو تا تیله ی کوچک و گرد و درخشان که مغز یکی شان سبز و مغز دیگری قرمز است. حالا به هم می خورند و من عاشق این صدای به هم خوردنشان هستم. مرا همیشه یاد جیک جیک گنجشک ها می اندازند. می گذارمشان همین جا روی میز. کنار این دسته کلید اما باید مواظب باشم که قل نخورند و روی زمین نیافتند که دنبال کردنشان جلوی این جمع کمی سخت است!

 ... اما این ها همه ی آن چیز هایی بود که در جیب داشتم ؟ توی آن یکی جیب دکمه ی ندوخته ای نمانده که برای اینکه  نگویند شلخته است و دکمه اش را نمی دوزد و توی جیبش نگه می دارد، به ما نشانش نمی دهد؟ خب این هم دکمه ی ندوخته! مهم هم نیست که بگویم همین یک ساعت پیش کنده شده و گرنه اگر دیروز افتاده بود که دوخته بودمش. نه! با شجاعت اعتراف می کنم که این دکمه حدود یک هفته هم بیشتر است که توی جیب من جا خوش کرده.

 و اما در باره ی آن تیله ها که اینجا گذاشته بودمشان...  اما نیستند، من که گفته بودم قل می خورند و می افتند زمین... اینطوری نگاهم نکنید! خب بعضی چیز ها هم هستند که آدم دلش می خواهد باشند اما نیستند!... چیزی که دلم می خواهد توی جیبم باشد و نیست. نه یکی بلکه هم دوتا! دلم می خواهد صدای به هم خوردنشان هم از توی جیبم بیاید اما نمی آید.

باید قبول کنم که چیزی برای مخفی کردن ندارم.

همینطور چیز ی بیشتر از آنچه که دارم را نمی توانم بنمایانم...

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱٢
comment نظرات ()