بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
«آزادی! ...میچسبه. حتی اگه زیر آفتاب و تو گرمای چهل و دو درجه ی تهرون باشه ...»
اینو یه زندونی که تازه از زندان پرتش کرده بودن بیرون می گفت.