آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

«آزادی! ...میچسبه. حتی اگه زیر آفتاب و تو گرمای چهل و دو درجه ی تهرون باشه ...»

اینو یه زندونی که تازه از زندان پرتش کرده بودن بیرون می گفت.

«سایه!...حتی اگه کنج زندون باشه...»

اینو یه بد بخت آفتاب سوخته ی بی خونمون می گفت.

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٦
comment نظرات ()