آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هر ثانیه

.

نیم ساعت بعد از نیمه شب جمعه است. 

یک: نوین هنوز دارد زیست شناسی می خواند. از صبح، بعد از کلاس پیانو هم داشت زیست شناسی می خواند. برایمان نهار هم درست کرد البته. نهار ِ خوشمزه. کلن انقدر خوبست آدم پایش بشکند! حمید و نوین همه کار ها را انجام می دهند و من صبح تا شب یا دارم توی فیس بوک بازی می کنم یا نشسته ام پای فیلم یا اخبار. 

دو: دو واحد توی طبقه چهارم هست که هنوز خالی است. و هر دو مال برادر های حمید. چند روز پیش انگار یکی ش فروخته شده. ما خریدار را ندیده بودیم. حمید و نوین توی پارکینگ بطور اتفاقی دیده اندشان و از ظاهرشان کمی تا حدودی ترسیده اند. می گویند شکل برادر های موتور سوار هستند. همان ها که موتور قرمز ها را سوار می شوند! البته بعد از تحقیقات امروز ما مشخص شد که استاد دانشگاه هستند اما من نمی دانم که در چه دانشگاهی و چه واحدی ارائه می کنند. خب این برادر های موتور سوار هم ممکن هست استاد بعضی دانشگاه ها باشند. نه؟ بعد تازه امروز عصر یک نفر دیگر آمده بوده که از همین شکل و شمایل ها بوده به علاوه اینکه هیکل دار تر و پروار تر از قبلی بوده و محاسن بلند تر و پر پشت تری هم داشته. خلاصه اینکه اگر این بار برنامه الله اکبر بود و فردایش دیگر از ما خبری نشد حلال کنید. 

سه: واحد طبقه اول که مال ماست هم هی می آیند می بینند و قیمت می پرسند و ما هی قیمت را ارزانتر می گوئیم و هی می روند و قرار می شود زنگ بزنند و هی نمی زنند. امروز صبح حمید می گفت امروز اگر مشتری برای طبقه اول آمد دستگیرش می کنیم می گوئیم تا خانه را نخری آزادت نمی کنیم! 

چهار: پای گچ گرفته ام را انداخته ام روی پای گچ نگرفته و این یک کار بی عقلانه است. چون هم این پا ناراحت است هم آن پا! 

پنج: چی؟

شش: هیچی! 

هفت: کلا همه چیز زیاد یادم می رود. مثلا توی کامنت دانی ساناز هم یک کامنتی داشتم می نوشتم، آخرش نوشتم بعدش اینکه ... بعد خواستم این را پست کنم نکند حجم کامنت زیاد شده باشد. آن را پست کردم، بعد هر چه فکر کردم چه می خواستم بنویسم یادم نیامد که نیامد. الان هنوز هم دارم فکر می کنم و یادم نمی آید. 

هشت: هنوز همه چیز مرا یاد مادرم می اندازد. نمی دانم قرار است بقیه عمرم اینطوری بگذرد؟ هر ثانیه هر ثانیه، توی خواب و بیداری... 

.

.

.

 

 

+ کتا ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳
comment نظرات ()