آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هیچی همینجوری

یک:

حالا تا پرشین بلاگ باز شده حمید دعوتم کرده که بروم به اتفاق هم تفسیر خبر ببینیم. من هم دلم نمی آید اینجا را ول کنم بروم آنجا ولی دلم هم می خواهد بروم پیشش. یعنی در واقع تفسیر خبر برایم مهم نیست اما او برایم مهم است.

دو:

پای توی گچ می خارد. دردش کمتر شده. اما کبودی ای که از زیر گچ زده بیرون دیگر دارد به سیاهی می زند.

اینها خلاصه اش بود. خیاط باشی گفته بود از تجربیات پای توی گچ بنویسم و من هم یک عالمه به یادش توی دفترچه ام نوشته ام.

سه:

ما یک عالمه  برای تنظیم آنتن خرج کردیم و زحمت کشیدیم و پایمان هم شکست سر همین موضوع و آخرش هم ر.س.ا را نداریم.

چهار:

آپارتمان طبقه اول هنوز فروش نرفته. آتش زده ایم به مالمان و ارزان می دهیم. امروز باز حمید سه ماهه پولِ نزول دار قرض گرفت انگار. به امید اینکه آپارتمان فروش برود تا آن وقت. از فروختن اش ناراحتم. دلم می خواست بماند برای نوین.

پنج:

دیشب سه ی بعد از نیمه شب تلفن زنگ زد. یک مهمان عجیب برایمان آمد. بعدا می نویسم.

شش:

هوای عصر های آخر شهریور را دوست دارم. رنگ آفتابش را هم. دقت کرده اید؟

 

+ کتا ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٢
comment نظرات ()