آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جمعه

جمعه ١٩ شهریور

یک:

ماهواره ای آمده بود. حمید صبح زود رفته خوانسار. رفتم بالای خرپشته که ببینم چکار می کند، بی خودِ بی جهت رفتم آن بالا! اصلن برای چه رفتم آن بالا؟ شاید فقط رفتم سلام کنم. نمی دانم! در هر صورت موقع پایین آمدن پای راستم پیچ خورد و افتادم روی شیروانی.

حالا روی پای راستم از کنار قوزک تا نزدیک انگشت کوچک ورم کرده و در حال کبود شدن است و درد می کند. یک "درد" می گویم، یک "درد" می‌شنوید!‌ برای اولین بار در عمرم از شدت درد نمی توانم راه بروم.

گمان کنم باید بلند شویم با نوین تاکسی بگیریم، برویم دکتر یک عکسی چیزی بگیریم ببینیم چی شده.

دو:

یک کارِ بیخودِ بیجهتِ دیگر هم کردم. به ماهواره ای سفارش دادم که فردا برایمان یک دیش موتور دار بیاورد. خرج اضافه ای بود. برای این شبکه ی تازه ر.س.ا . گفت دویست تومان هزینه اش می شود. خب توی این اوضاع می توانستم این کار را نکنم.

سه:

دو تا عروسی هم دعوت شده ایم. یکی یکشنبه و یکی چهارشنبه. کی حوصله دارد برود عروسی؟ حمید حتما دلش می خواهد برود. نمی دانم! شاید هم نه.

چهار:

دوشنبه چهلم مادر است.

 

شنبه ٢٠ شهریور

عکس رادیولوژی توی پاکت توی دستم بود. من روی صندلی چرخدار بودم. دکتر پایم را نگاه کرد و گفت: "شکستیش؟" من سرم را بالا بردم و توی چشم هاش نگاه کردم، کمی خندیدم و گفتم : " فک نکنم!" دکتر گفت :" ولی من فک کنم!" بعد پاکت را از دستم گرفت و عکس را در آورد و توی نور فلورسنت های سقفِ اورژانس نگاه کرد و گفت :" شکستیش دیگه!" بعد اینترن ها را صدا کرد و جمع شدند دور من و بهشان گفت:" احتیاج به عکس هم نداشت. معلوم بود شکسته!"

حالا از زیر انگشت کوچک تا زیر زانوی راستم توی یک گچ سبز رنگ است. دلم خواست جایی اغتشاش بود با این گچ می رفتیم اغتشاشگری!

 

+ کتا ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٠
comment نظرات ()