آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چهارم شهریور

 

حوصله ی بازی هم ندارم. ببین چقدر اوضاع خراب است! کمی گرمم است. یک چیزی ِ کولینگ تاور خراب شده و امروز قرار است بیایند سرویسش کنند. احتمالن اگر پنجره را باز کنم هوا بهتر خواهد شد. هر چه نباشد شهریور است. اما من حتی حوصله ندارم بلند شوم پنجره را باز کنم.  نشسته ام اینجا پشت مانیتور. فقط نشسته ام اینجا چون اینجا نشستن معنی اش اینست که سرت به چیزی گرم است، حتی اگر نباشد. وگرنه می شود رفت روی مبل هم نشست و خیره شد به دیوار روبرو یا تلویزیون ِخاموش. و رفت توی فکر بهشت زهرایی که صبح قراربود برویم و نرفتیم و در پی آن به صبح اول صبحی که  حمید آمد به من که هنوز خواب بودم گفت که بنزین ماشین را هم پر کرده و اگر می خواهم بروم بهشت زهرا بلند شوم. اما من بلند نشدم گرچه که دلم برای مادرم تنگ شده. یک حال بدیست. می دانم که حتی وقتی بالای سر قبرش هم بروم، او را دیگر ندارم. اما دلم می خواهد بروم. بخصوص که سنگش را هم از وقتی نصب شده ندیده ام. من هنوز دلم گرفته. هنوز سر در گم ام. حمید پریشب گفت طبیعی است. گفت تازه عزیزی را از دست داده ام و هر چه بخواهم اندوهگین باشم طبیعی است  و بعدش من گریه ام گرفت. مثل ابر بهار گوله گوله اشک ریختم. از وقتی مادرم را از دست داده بودم اینطوری گریه ام نگرفته بود.

 

 

 

+ کتا ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٤
comment نظرات ()