آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شش روز است که نیست

دلم گرفته . نمی دانم چکاره ام. چه باید بنویسم حتی. این اواخر معنای زندگی من مادر بود که حالا دیگر نیست. شش روز است که نیست.

سارا و مانلی اینجا هستند که اجازه فکر کردن به آدم نمی دهند. مانلی امروز از صبح شش هفت بار استفراغ کرده و حالا بالاخره حمید توانست سارا را راضی کند که ببردش بیمارستان. سارا قبول نمی کرد. هی می گفت هیچ چیز نیست. خوب می شود. می گفت بیمارستان های ایران خوب نیستند. کثیف اند، نامهربان اند. گفتیم بابا بالاخره دکتر دارند. وضع بچه را باید ببیند. حتی حمید را فرستادیم داروخانه متوکلوپرامید بگیرد، داروخانه بهش نداد. گفت برای بچه زیر دو سال نمی دهند.

هنوز توی خانه هستم. هنوز فکر می کنم مادر توی اتاق است. هنوز افسرده ام.

دلم می خواهد هیچکس دور و برم نباشد که ببینم توی این دنیا چکاره ام. دلم می خواهد تنها بروم قدم بزنم. تنها بروم سرخاک مادر. تنها بروم کوه. تنها هم اگر گریه ام گرفت، گریه کنم. حس می کنم یک دنیا احساسِ بیرون نریخته انبار شده توی دلم. نمی دانم شعر است؟ خط است ؟ رنگ است؟ یا اشک؟

 

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٩
comment نظرات ()