آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خوبم؟...

 
 
صبح یکشنبه  است. دیروز خیلی مغشوش بودم. برای اين وبلاگ چند تامتن نوشتم و هیچکدام را نگذاشتم. همه را پاک کردم. دلم می خواهد بنویسم که امروز آرامم. اما یعنی این واقعیت دارد؟

تصاویر چند تا خواب که این چند شبه دیدم همه ش جلوی چشمامه. یکی دیشب بود که با دخترک طلوع خورشیدی را نگاه می کردیم. خورشیدی بزرگ با رنگی میان نارنجی و سرخ و هر دو آن همه  زیبابیی را باورمان نمی شد...

یکی دیگر چند شب پیش بود که خواب میدیدم قرار است به عنوان خبر نگار از یک قالیچه ی قدیمی خیلی قشنگ و جالب عکس بگیرم و هر چه تلاش می کردم نمی شد عکس بگیرم همه اش توی تصویرم عکس کله های مردم می آفتاد. قالیچه یک قالیچه ی سرخ بود و مربع شکل با ابعادی در حدود یک متر و خورده ای که از مرکز قالیچه کاملن بصورت دایره وار بافته شده بود تا اینکه آخرش یک دایره توی یک مربع محاط شده بود. و من نتوانستم عکسش را بگیرم...

اوضاع درونی خودم مقادیر قابل توجهی سر درگمی بی مورد است که هر چه می گردم علتش را پیدا نمی کنم. در همین رابطه دیشب هم توی دفترم چیز هایی نوشته ام که یک پاراگرافش را اینجا می نویسم:

 

-خوبم؟ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(اون خط آبیه ی اون بالا مثلن خطی که توی دفتر چه س. باشه؟!!)

می نویسم "خوبم"، یک علامت سوال جلویش میگذارم و می روم توی فکر. یک خط آبی دراز شده جلوی علامت سوالم و بقیه ی کاغذ خالی مانده.

چه حالتی ست که آدم بی آنکه برای خودش حتی بتواند دلیل موجهی پیدا کند، حاضر نیست به خودش جواب بدهد که خوب است!

نمی خواهم برای خوب نبودنم بهانه بتراشم و نمی خواهم هم مثل احمق ها بی خودی به خودم تلقین کنم که خوبم!

پس بگذار جلوی این علامت سوال همان خط آبی تا ابد باقی بماند!

بعدش دفترم بسته شد.

 

 

+ کتا ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱۱
comment نظرات ()