آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نپرس چطورم

 

حال بدی دارم. مثل آتش گرفتگی می ماند. می سوزد دلم. بی قرارم. یک جا بند نمی‏شوم.

دستش که زیر سِرُم است را در دست دارم، بعد از این اتاق به آن اتاق می روم، پشت پنجره سالن، تماشای شهر، آشپزخانه، پشت سینک، شستن دو تا ظرف و دوباره اتاق مادر و گرفتن دستش و چشم دوختن به ملافه که روی سینه اش آرام بالا و پایین می رود. باز آتش می گیرم. این ها حرف نیست، ادا نیست. چرا اینطوری ام؟ چرا یاد نگرفتم آرام باشم؟ چرا دارم پرپر می زنم؟ مگر با پرپر زدن من چیزی فرق می کند؟

امروز باز چشم هایش تمام روز بسته بود. 

 

 

 

+ کتا ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۳
comment نظرات ()