آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نگاهش

 

هنوز اتفاقی نیافتاده. مادرم نفس می کشد. عمق نفس هایش هم کمی بیشتر شده.

امروز دوباره چشم هایش را باز کرده. از بیهوشی ِ دیروز در آمده. قطره قطره آب می ریزم توی دهانش که دهانش خشک نباشد، قورت می دهد. گردنش را هم کمی حرکت می دهد. دست هایش ولی لمس و کاملا بی حرکت شده. مثل پاهایش.

نگاهش را اما دوباره بدست آورده ام و مثل خورشیدِ غروب ، چشم دوخته ام بهش. بعد از اتفاقِ پریشب و سپری کردن ِ دیروز، بوسیدنش لذتِ دیگری دارد.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٢
comment نظرات ()