آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اگر اتفاقی بیافتد

 

من از صبح هی گریه ام می گیرد. خودم را از نظر ذهنی کاملا برای این روز ها آماده کرده بودم اما باز هم حالا که رسیده هی گریه ام می گیرد. بخصوص وقتی تنها هستم. جلوی حمید و نوین و آقای دکتر و آقای سرمی سعی می کنم خودم را قوی نشان بدهم. راستی آدمِ قوی گریه نمی کند؟ واقعیت، پذیرفتنی ست اما گاهی دردناک و گریه دار هم هست.

از همان دیشب رفته توی حالی مثل کما. نفس های سطحی و کوتاه کوتاه. سر و دست های شل. دیگر هیچ عکس العملی به هیچ چیز ندارد. فقط قلب آرام می زند و نفس‌های کوتاه و صدا دار همراهی اش می کند.

توی آن ایست ِ کوتاه ِ قلب و تنفس ِ دیشب، همان یک ذره هوشیاری اش را هم از دست داده. دیگر نگاهش که از این سوی اتاق، به آن سوی اتاق دنبالم می چرخید را هم ندارم. اما چشم هایش همچنان زیباست. مژه هایش همچنان بی مانند است.

صبح صورتش را با دستمال مرطوب تمیز کردم. دندانهایش را هم با پنبه و دهانشویه.  عطر به گونه‌هاش زدم. موهایش را شانه کردم. آقای سرمی را هم گفتیم آمد و حالا دو تا سرم هم توی دست چپش است. یکی آب و یکی غذا. اما آقای سرمی گفت نرسیدن اکسیژن به مغز که دیشب اتفاق افتاده قسمت هوشیاری مغز را از کار انداخته.

یاد خواهر داشتن و برادر داشتنم می افتم و هی گریه ام می گیرد. لادن دو سه روز پیش تلفن کرد. من خودم را آماده کرده بودم که وقتی از حال مادر می پرسد، بهش بگویم که خوب نیستند و حتمن بیاید. بعد لادن از سفر شمالشان و اینکه چقدر خوب بوده تعریف کرد. بعد ابراز ناراحتی کرد که فرکانس های فارسی وان از کار افتاده. بعد غصه خورد که چرا قرار است خانواده شوهرش بروند خانه شان. و من هر چه صبر کردم بپرسد حال مادر چطور است، نپرسید. من هم چیزی نگفتم. مهم نیست. مهم نیست. مهم نیست.

اگر اتفاقی بیافتد بی سر و صدا می رویم بهشت زهرا. به هیچکس هم خبر نمی دهیم. این تصمیم ِ قطعی ِ من است. 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۱
comment نظرات ()