آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

امشب حدود ساعت ده و ربع،

 

امشب حدود ساعت ده و ربع، برای اولین بار مادرم مُرد.

برده بودمش دستشویی. نشسته بود که یکهو دیدم سرش افتاد و تمام بدنش شل شد. صورتش را نگاه کردم دیدم چشم ها باز است و کمی که توجه کردم دیدم نفس هم نمی کشد. حمید را صدا کردم نگاه کرد و چیزی نگفت. چرا! گفت صبر کن بیایم کمک. رفته بود صندلی بیاورد که مادر را بگذاریم رویش ، اما من صبر نکردم دوباره مادر را بغل کردم و برگرداندم توی تختخواب و زیر نور چراغ نگاهش کردم. مُرده بود. قشنگ مرده بود. صورتش یکهو سفید سفید شده بود. نفسی در کار نبود و چشم ها هم باز بود و رفته بود.

نا خود آگاه هی سینه اش را فشار دادم. حمید گفت برش گردان بزنیم پشتش. و از جلو و پشت به قفسه سینه اش فشار دادیم. صدای هوایی که خارج می شد می آمد. بعد از چند بار یک نفسِ کوتاه هم کشید. رنگ هم آرام به صورتش برگشت. پلک هاش هم باز و بسته شدند. توی بغل گرفته بودمش. و داشتم بهش می گفتم: " نترسین مادر! نترسین! من پیشتونم. "‌

حالا آرام خوابیده به پهلوی چپ و نفس های کوتاه کوتاه می کشد. دوباره زنده شده. فکر می کنم دلش می خواست برود. نکند از دستمان ناراحت باشد که چرا برش گرداندیم...؟

 

+ کتا ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۱
comment نظرات ()