آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دل ِ گرفته ی ما هم ...

 

یک:

از دیشب همینطور خبر ها را که بالا و پایین می برم، تصویر محمد نوری است و یاد ترانه هایش. خیلی دوستش داشتم،خیلی! و بیشتر از این درباره اش حرفی نمی توانم اضافه کنم. 

 

دو:

دکتر آمد نتایج آزمایش های مادر را دید و گفت در شرایط ایشون طبیعیه. گفت وضعش ثابت و پایدار است  و مشکل خاصی ندارد. نه کلیه مشکلی دارد، نه کبد، نه عفونتی هست و نه ریه صدای ناجوری دارد و نه قلب. همه ارگان ها دارند به درستی فعالیت می کنند و ورم ِ دست و پا هم ناشی از بی تحرکی بیمار است که در صورت زیاد بودن،می شود آن را با تجویز آلبومین کنترل کرد اما باید مواظب بود که آلبومین فشار خون را نبرد بالا. 

نمی دانم این چه جور زندگی ای است. نمی دانم تا چه زمانی این وضعیت ادامه دارد؟ یادم می آید کابوس ِ مادر وقتی حالش خوب بود این بود که مثل مادر بزرگ به این وضع دچار شود. نمی خواست اینطوری زندگی کند. این را می دانم. 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٠
comment نظرات ()