مثل این است که شبها کنار یک جسد میخوابم.
نیمهشبها که بیدار میشوم، صورتش را نگاه میکنم، چشمهاش بی اینکه جایی را نگاه کند، نیمهباز است و دهانش باز است و دندانهای جلوش از بس که صورتش لاغر شده پیداست.
صورتم را میبرم نزدیکتر که ببینم صدای نفس اش میآید یا نه؟
دستی به موهاش میکشم و فکر میکنم شاید دارد کنترل عضلات صورت را هم از دست میدهد.
آرام پلک هاش را می بندم. گاهی بسته میماند و گاهی بعد از مدتی آرام دوباره باز میشود.
+
کتا ; ٢:٠٥ ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸