آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نیمه‌شب‌ها

مثل این است که شب‌ها کنار یک جسد می‌خوابم.
نیمه‌شب‌ها که بیدار می‌شوم، صورتش را نگاه می‌کنم، چشم‌هاش بی اینکه جایی را نگاه کند، نیمه‌باز است و دهانش باز است و دندان‌های جلوش از بس که صورتش لاغر شده پیداست. 

صورتم را می‌برم نزدیک‌تر که ببینم صدای نفس اش می‌آید یا نه؟
دستی به موهاش می‌کشم و فکر می‌کنم شاید دارد کنترل عضلات صورت را هم از دست می‌دهد. 

آرام پلک هاش را می بندم. گاهی بسته می‌ماند و گاهی بعد از مدتی آرام دوباره باز می‌شود. 

+ کتا ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸
comment نظرات ()