آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چطور!

 

یک: مادر چطورند؟

امروز صبح نمونه خون مادر را فرستادیم آزمایشگاه. سرم ها کمبود آب بدن را جبران کرده و دکتر گفته سرم را هر روز باید داشته باشند. دو تا آنتی بیوتیک قوی هم این چند روز دوازده ساعتی بهشان تزریق می شد که احتمالا باید عفونت را از بین برده باشد. اما دست ها و پاها و صورت ورم شدیدی کرده. به خاطر حجم زیاد وارد شده ی آب است که کلیه نمی تواند به سرعت آن را به مثانه بفرستد. آقای سرمی گفت، سرم ها که کم شوند، درست می شود. طبیعتا عفونت و در پی آن آنتی بیوتیک آدم سرحال را هم از پا در می آورد چه برسد به اسکلتی که نام مادر من رویش هست. طفلکی پرِکاه شده. مثل یک کودک در آغوش می گیرمش و می برمش دستشویی. دیگر قدرت ندارد حتی روی توالت فرنگی بنشیند. کج می شود از یک طرف.

زندگی همین است. زندگی همین است. زندگی همین است.

 

دو: ما چطوریم؟

شاید ناخود آگاه می خواهم سر خودم را گرم چیزهای دیگر کنم جوری که انگار حواسم نباشد روزها چطور می گذرند. یاد این می افتم که مادرم اینطور وقتها شب تا صبح بیدار می ماند و همه در و دیوار و زمین و زمان را می سابید. من کلا دارم از قانون "هر مادری را دختری ست مساوی با آن و در خلاف جهت" پیروی می کنم و هیچ میانه ای با نظافت بیش از حد ندارم. بر همین اساس  من و نوین داریم با سرعت غیرقابل باوری گری‌زآناتومی می‌بینیم. گاهی روزی چهار- پنج اپیزود می بینیم و طبیعتا شب ها هم آدم هایش وارد خواب هایمان شده اند. ترس برمان داشته که نکند اینها که داریم، تمام شود و ادامه اش را هنوز نتوانسته باشیم بدست بیاوریم!

 نوین از فردا مدرسه دارد. هفت و نیم صبح تا دو و نیم بعد از ظهر. البته سه روز در هفته. امسال می رود سال سوم دبیرستان و این دو سال آخر را باید خیلی درس بخواند طفلکی.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢
comment نظرات ()