آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فرو ریختگی

 

حال مادرم خوب نیست و من نوشتنم نمی آید. راستش خواندنم هم نمی آید. فقط اسکرول کردنم می آید. پایین پایین، پایین تر که هنگامِ آن، نگاه کنم به عدد پیپل یو فالو که کم و کمتر می شود.

گفتیم دکتر بیاید. من فکر می کنم عفونت ادراری شدید باشد. و  از مادری که نه می  تواند بگوید درد دارد و نه می تواند ابراز ناراحتی اش رابه هیچ صورت دیگری نشان دهد، چگونه می توان فهمید که مشکل کجاست؟

 پریشب که ندا اینها اینجا بودند تب داشت. اما حالا دیگر تب هم ندارد. یادم می آید که شوهر خواهر حمید هم روز های آخر تب داشت و بعد تبش برید. همه خوشحال شده بودند که تبش بریده اما دکتر ها گفتند جای خوشحالی ندارد. این مقاومت بدن است که تمام شده.

بقیه ی مغزم خالی است. همین ها هی می چرخد توش .


اما آدم ِ بیرونی باید بلند شود لباس بپوشد چون حمید می آید دنبالش بروند بانک که فقط تا آخر تیر پول دایی را میتواند بگیرد و برای بعد از آن هنوز گواهی قید حیات نرسیده که پول را بگیرد و بریزد به حساب حمید که فردا لازمش دارد و بدبختانه حساب کند که چقدر به بدهی مان اضافه می شود باز و همه ی پول ها را چرا مثل برگ خزان باد می برد؟  

آدم بیرونی به روی خودش نمی آورد که چه غصه ی عظیمی ست تماشای حال مادر. و دارد فکر می کند : آدم تا کجا می تواند احساس ِ فرو ریختگی کند و هنوز روی پا باشد؟ 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()