آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

غروبانه

 

آفتاب غروب افتاده روی دیوار های غربی ساختمانها. از گوشه  پرده می بینم. هوا زیاد گرم نیست. یعنی توی خانه گرم نیست. بیرون را نمی دانم. توی خانه سکوت است. حمید و نوین خوابند. خواب ِ بیگاه ِ غروبانه. مادر بی صدا روی مبل جلو تلویزیون نشسته. یعنی نشانده امش. می خواستم راه ببرم نشد. پاهایش را نمی توانست صاف نگه دارد. در واقع از زیر بغل آویخته بود به من و اسم این کار راه رفتن نبود.

فقط همین! فکر کن!... فقط همین ! یعنی هیچ حرف دیگری ندارم. فکرم را هی می فرستم دور خانه بچرخد ببیند واقعا چیزی نمی خواهم بگویم؟ دوباره مثل بومرنگ بر می گردد می خورد توی سر خودم. یعنی که نه! و دوباره می گوید : فقط همین! ولی من دلم می خواهد توی این سکوت اقلا صدای کی بورد تلق تلق بیاید. خب می شود نوشت: باید بلند شوم مادر را ببرم دستشویی... کمی هم ظرف توی سینک مانده که می شود شست. می شود نوشت از خودم تعجب می کنم که دارم "جسدی در کتابخانه" آگاتا کریستی را می خوانم. می شود نوشت من بستنی وانیلی را از هر بستنی دیگری بیشتر دوست دارم.

حالا دوباره ازگوشه پرده بیرون را نگاه کردم و آفتاب غروب هم دیگر روی دیوار های غربی ساختمان ها نیست. 

 

 

+ کتا ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
comment نظرات ()