آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ای بابا

 

یک:

اه اه اه چه پنجشنبه افتضاحی از صبح شروع شد. آنژیوکت نداشتیم. آقای سرمی قرار بود بیاید. سرم آمینوون را با هر بد بختی ای بود یکی دو روز پیش پیدا کردیم و گرفتیم. حمید صبح بلند شد برود آنژیوکت بخرد. رفت پایین. اینطور که خودش می گوید از در آسانسور هم رفت بیرون. تا در ماشین که رسیده پایش درد گرفته. توی ماشین که نشسته درد آنقدر شدید شده که دیگرنتوانسته تحمل کند و نتوانسته برود و لنگ لنگان و نالان برگشت بالا.

ما حدس زدیم گرفتگی عضلانی باشد و مقداری ماساژ دادیم عضله اش را. کمی بهتر می شود اما دوباره شدید می شود دردش. به آقای سرمی زنگ زدم که خودش آنژیوکت بیاورد. آورد ولی آنژیوکت قبلی که از دوشنبه توی دست مادر مانده بود را چک کرد گفت خوب است و کارمی کند. دو تا آمپول رباکسین هم به حمید زد و رفت. حمید همچنان نمی تواند از شدت درد راه برود. بعد از یکساعت رفتم سرم مادر را هم چک کردم دیدم ملافه زیر دستش خیس خیس شده و سرم ِبه آن نازنینی هم نصفش رفته و معلوم نیست چقدرش درون رگ مادر رفته چقدرش درون رگ ملافه! سرم را بستم و زنگ زدم به آقای سرمی گفت خودت سفتش کن! وا! من چطوری سفتش کنم؟ یکم فشارش بده ! گفتم شما نمی تونین بیاین؟ گفت نه! من الان بازارم.

آمدم سرم را کمی فشار دادم توی دست مادر و بازش کردم اما کشش نداشت. گمانم از رگ خارج شده. دوباره بستمش و زنگ زدم موسسه پرستاری که یک نفر دیگر را بفرستند، گفتند فعلا کسی را نداریم.

آقای سرمی دوباره زنگ زد و وضع سرم را گفتم برایش و اینبار گفت سرم را در بیار. چون یکساعت دیگر خراب می شود. من حیفم می آید سرم آمینو ون را به همین آسانی بریزیم دور.

دو:

عصر آقای میم دعوتمان کرده خانه اش. نمایشگاه عکس گذاشته انگار. دیروز زنگ زد پنج دقیقه با هم حرف زدیم هر پنج ثانیه یکبار گفت تحویل نمی گیری مارو! هر پنج ثانیه یکبار توی دلم گفتم واقعا انتظار داری چه تحویلی بگیرمت ؟! ولی گفتم نه بابا این حرفا چیه؟

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٧
comment نظرات ()