آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چهارگانه بی ربطی که توی سر من است

 

یک:

به طرز عجیبی کانال های پارازیتی مان برگشته اند. ما هم ذوق زده هی کانال عوض می کنیم. دو کلمه این طرف گوش می کنیم دو کلمه آن طرف! حالا نمی دانم دستگاه های پارازیت اندازشان خراب شده یا متخصص پارازیت اندازی شان بیمار شده و نتوانسته بیاید سر پستش حاضر شود یا برقشان مثل برق همه جا رفته. و من احتمال نمی دهم که این ها همینطوری با دل خوش پارازیت اندازی را قطع کنند چون به اینکار افتخار هم می کردند. بنا بر این احتمال این هست که هر لحظه آن دستگاه درست شود یا بیماری فرد پارازیت انداز خوب شود یا برقشان بیاید!

دو:

اینکه پدر آدم تا چند سالگی بتواند از بچه هایش حمایت کند خیلی مهم است. اینکه چه دینی داشته باشد که لاجرم دین فرزندانش هم می شود هم خیلی مهم است. عمویم جوان بود که از دنیا رفت. به خاطر ازدواج با یک زن زیبای عرب که توی کویت با هم آشنا شده بودند هم دینش را تغییر داده بود. تا پیش از انقلاب وضع زندگی شان کاملا جور دیگری بود و بعد از انقلاب کاملا تحت فشار قرار گرفتند. عمویم در حالی که کوچکترین فرزندش یکساله بود از دنیا رفت و زن و سه تا از فرزندانش سی سال است دارند توی خانه ای زندگی می کنند که پدرم در اختیارشان گذاشته بود.  در شرایط پس ازانقلاب فرزندانش حق ادامه تحصیل و کار رسمی ندارند. از نگاه من آنجا خانه آنهاست. نه خانه ما اما برادرم بعد از فوت پدر رفته بود گفته بود باید از آنجا بلند شوند و جایی را رهن کنند.

دیروز رفتم دفترخانه و سهم خودم از خانه کرج را دادم به دخترعموم. به هیچ صورتی نمی توانستم نسبت به آن خانه احساس مالکیت داشته باشم. دلم می خواست پدر پیش از فوتش خودش آنجا را میداد به آنها اما نداد. وصیت کرد که یک سومش را ورثه اگر توافق داشتند بدهند به آنها.

سه:

توی این چند روز، چند بار رفتیم دارو خانه های مختلف که سرم بگیریم برای مادر و هی ادا در آوردند و ندادند. برای سرم معمولی قندی - نمکی هم نسخه می خواهند! آخرش خود آقای سرمی برایمان خرید و آورد. کمی عجیب است برایم که چرا نمی دهند. داروخانه چی گفت یک هفته است بخشنامه شده که ندهند.

چهار:

حمید چند بار صدایم کرد و گفت بیا مادرت را ببر بخوابان. مادرم روی مبل احتمالن خوابش برده. آخرین بار ساعت یازده بود که آخرش گفت خب تا یازده و نیم هم بنشین پشت کامپیوتر! الان دارد می شود یازده و چهل دقیقه. برای همین است که دیگر تمرکز ندارم چیزی بنویسم.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٤
comment نظرات ()