آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

قرمز

 

نوین دارد پیانو می‌زند. فردا کلاس دارد. فیلمی از زندگی و اندکی از نوازندگی ملیک اصلانیان را دیدیم که روی شوقش گمانم تاثیر گذار بود. چه نابغه ای بوده. باید دستهاش را موقع نواختن می دیدید. آدم باورش نمی شود این همه صلابت را. حداقل در ایران نوازنده ای مثل او دیگر نداریم.

شب دعوت شده ایم به یک مهمانی کمی رسمی. یک چیزی توی مایه های نامزدی. حمید می ماند پیش مادر که من و نوین و سارا بتوانیم برویم. دیروز عصر رفتیم تجریش. اسم آن پاساژ بزرگه که اردک آبی تویش هست چی بود؟ تندیس؟ رفتیم آنجا. ما تادیروز نرفته بودیم آنجا و به همین دلیل نمی دانستیم این اردک آبی که می گویند کجا هست. حالا این دفعه اگر کسی بگوید می دانیم! نوین یک پیراهن راه راه قرمز و خاکستری دارد که برایش سوغاتی آورده اند اما هیچوقت موقعیت پوشیدنش برایش پیش نیامده بود. رفتیم برای آن یک کفش صندل قرمز خریدیم.

یاد دو سالگی اش می افتم که رفته بودیم برایش لباس عید بخریم. یک کت و دامن بود که هم سورمه ای اش موجود بود هم قرمز اش. به نظر من سورمه ایش اش به تن بچه م حالت شیک و قشنگی داشت. یک مرضی داشتم که دلم می خواست نوین از بچگی مثل آدم حسابی ها باشد. همانطور که شخصیت و حرف زدنش بر خلاف سن و سالش خیلی جدی بود. توی مغازه گفت که دوست دارد کت و دامن قرمز را بخرد. من گفتم نه! سورمه ایش بهتر است. او باز گفت نه! قرمز! من باز گفتم نه ! سورمه ای. نوین بغضش گرفته بود و وقتی با کت و دامن سورمه ای از مغازه بیرون آمدیم، قدرت مقابله با تصمیم من را انگار نداشت. اینطور یادم است.

آن عید هر جا می رفتیم همه بهش می گفتند:« کت و دامنت چه قشنگه!»... و نوین بلافاصله می گفت: « بله! ولی من قرمزشو می خواستم ، مامانم به زور سورمه ایشو خرید!!» این ماجرا تا زمانی که آن کت و دامن دیگر اندازه اش نبود همچنان ادامه داشت. ماجرای این لباس را دیگر همه دوست و آشنا و فامیل می دانستند. این شد که من تصمیم گرفتم توی انتخاب رنگ هیچ لباسی ش دیگر دخالت نکنم!

دیشب بغیر از  آن کفش صندل قرمز، بچه‌م یک لاک قرمز و یک شال قرمز و یک تاپ قرمز هم خرید! 

 

 

+ کتا ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٠
comment نظرات ()