آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همینجوریانه

 

یک:

یک چیزی نمی گذارد راحت فکر کنم، راحت بنویسم. فکرهای خودم نیستند. گم شده اند. رفته اند. انگار همه چیز سطحی شده. دوست داشتنی‌هامان را  زمان از دستمان می قاپد و می برد و ما هر چه به دنبالش می‌دویم، بی‌فایده است.

یک جوری انگار روزها مثل خواب‌ها شده اند.

 شب که می شود از خواب ِ روز بیدار می شویم و همه چیز تمام شده : خنده‌هامان، گیلاس هامان، ابری که از آسمان گذشت، حرف‌هایی که گفتیم. روز که می شود از خواب ِ شب بیدار شده ایم و همه چیز تمام شده: آن دشت های سبز، آن پرش‌های بلند ِ پرواز گونه، مادری که مثل سابق است...  

الان خودم می فهمم چه می نویسم اما نمی‌دانم منظورم را توانسته‌ام برسانم یا نه؟ آیا نیاز به توضیح بیشتر هست؟

دو:

آقا نمک خورده‌ایم و نمکدان شکسته‌ایم و عذاب وجدان گرفته‌ایم بدجور. یعنی همچین آدمی‌ام ها!

 

 

 

+ کتا ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٥
comment نظرات ()