آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک - یک کیک پختهایم از روی دستور آشپزباشی اصفهانی مهربان گودر که فعلا هنوز نخوردهایم اما باید اعتراف کنیم که ظاهرِ از فر در آمدهاش از همه کیکهایی که در این مدت پخته بودیم بهتر شده. دست آشپزباشیمان درد نکند خلاصه.
دو- سی و یک خرداد است . تولد سپیده است. دلم میخواهد ببوسمش ولی راهش دور است. دلم میخواهد بداند که به یادش هستم. این را شاید بخواند و بداند. سی و یک خرداد مناسبت ها دارد و یکی دیگرش را هم امروز کشف کردهام! نوشته بودم سالروز زلزله رودبار ، سالروز استیضاح عبدالله نوری، سالروز بازی تاریخی ایران و آمریکا توی آن جام جهانی که ایران هم رفته بود، آن سال ِ بخصوص، ما هم انگار تحویل پروژه مشترک طراحی شهری داشتیم آره؟ بقیه اش چندان یادم نیست اما امروز فهمیدم سالروز برکناری بنیصدر هم بوده!
سه- از حال مادر دلم نمیآید حرف بزنم. حال مادرم اندوه دلم است. دیگر نمی تواند راه برود. هر چه هم تلاش می کنیم راهش ببریم فایده ندارد. من تا میتوانم در آغوشش می کشم. انگار تنها کاریست که میتوانم بکنم. و سعی میکنم این اندوه را به روی خودم نیاورم و کار سختیست. کار سختیست.
چهار- آدم دلش برای دوستانی که دوستشان دارد تنگ می شود. این یکی از چیز هائیست که به آدم یاد آوری می کند که هنوز زنده است و دیدن بعضی ها خوشحالش می کند.
پنج- شماره اش را گذاشته ام اما چیزی برای نوشتن به نظرم نمی رسد.
شش- کمی گرسنه ام. برویم ببینیم کیکمان را الان می شود خورد؟
هفت - خوردیم. خوشمزه بود!