آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ساعت شش عصر سی خرداد است

سال گذشته این وقت، ما هم خیابان امیرآباد بودیم. کمی پایین از فاطمی. می خواستیم برویم بالا ولی راه نبود. گیر کرده بودیم جلوی بازارچه ی بالای موزه معاصر. راه را هم از پایین بسته بودند، هم از بالا. وصدای تیر می آمد.

پیکر های خونین بیست و پنج خرداد را دیده بودیم اما باز باورمان نمی شد به کشتار ادامه دهند. خوشبینانه فکر می کردیم یکی دو نفر اسلحه بدست، بیست و پنجم یک اشتباه بزرگ کرده اند. و حالا  آنها که این اشتباه را کردند، حتما توبیخ می شوند. امکان ندارد اینطور روی مردم گلوله بگشایند. اینها حتما تیر هوایی است، حتما مشقی است.

بالاخره رسیدیم به چهار راه فاطمی و امیر آباد، آنجا اولین بار بود که اشک آور خوردیم. 

الان ساعت شش سی ام خرداد است. توی فکر سال پیش ام. توی فکر مادر ندا ها. و نمی دانم بار سنگین این غم را تا چند سال دیگر باید بتوانیم روی نفس هامان با خودمان این سو و آن سو ببریم. 

+ کتا ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳٠
comment نظرات ()