آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک چهارتایی ِ همینجوری

یک:

دوستانی که رفته بودند، می گویند دیروز بهشت زهرا شلوغ نبوده. خودم را دوست ندارم که نرفتم. کوتاهی کردم. از تنها رفتن ترسیدم. حمید قراری داشت که نمی توانست کنسل اش کند. اول خواستم با مترو برم اما فکر کردم شاید مترو را ببندند. مثلا ایستگاه شهر ری همه را پیاده کنند و بگویند از اینجا جلوتر نمی رود. از این ها که چیری بعید نیست. بعد گفتم خب می روم توپخانه با تاکسی می روم. اما هی نرفتم تا ساعت گذشت. حضور من یک نفر هم مهم بود. همچنان که حضور هر یک نفر دیگری که می توانست بیاید و نیامد تا شجاعت مادر سهراب را تحسین کند.

 دو:

چه ساکت شده ام. از آن آدمی که بودم هم ساکت تر. توی در و اجتماع نه ها! به نظر مثل قبلم . شاید هم خودم اینطور فکر می کنم اما درونم ، آدم ِ درونم ساکت شده. حرفی برای گفتن ندارد انگار . دلش نمی خواهد بنویسد. نه روزمره ها را نه اتفاق ها را نه فکر ها را. اصلا شک دارم که فکری هم می کند یا نه ؟ روز ها  می آیند  و میروند بی آنکه جای پایی از من روی شان بماند. آرام  مثل وقتی که توی یک دریای آرام، بالا و پایین ِ خفیفی میرویم. یک چنین حسی.

سه:

نوین هم امتحان هایش تمام شده. فعلا تا اول مرداد تعطیل است اما بعدش باز باید هفته ای سه روز آن هم از هفت و نیم صبح تا دو و نیم بعد از ظهر برود مدرسه. کلاس های موسیقی اش را می رود و ترجیح می دهم برنامه اش را سنگین تر نکنم که این یک ماه و نیم کمی بتواند خستگی در کند. امسال قرار است برود سوم دبیرستان و این دو سال آخر دیگر باید طفلکی آنقدر درس بخواند که دل سنگ هم به حالش بسوزد. البته من چکاره باشم که بخواهم برنامه اش را سبک یا سنگین کنم؟ خودش می داند. من فقط پیشنهاد می دهم.

چهار:

دلم همه عصر های این روز ها یک حیاط می خواهد. یک حیاط آب پاشیده که یک تخت تویش باشد. و یک هندوانه ی خنک ِ قاچ شده. دلم بوی حیاط ِ آب پاشی شده می خواهد.

 

+ کتا ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٦
comment نظرات ()