آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک ضربدر قرمز جلوی پاسخ خودم!

 

ماجرا های زندگی گاهی آنقدر عجیب پیش می روند که ما که خودمان در قلب زندگی جاری هستیم اصلن نمی فهمیم چه شد!

چه شد؟ آن حسی که آن همه برای من دلپذیر بود کجا رفت؟ تابش آفتاب بخارش کرد یا باد پاییز بردش؟ بغل دستی ِ عزیز!...نکند تو دزدیدی اش از من. ...

خیلی ساده است:

 از آنجا که در روابط مشترکمان، آنچه در ذهن باقی می ماند نتیجه ی اعمال ماست و نه حرف هایی که می زنیم، پس حرف ها را - تا قبل از ثابت شدنشان- نباید باور  و به آنها دل خوش کنیم. و متاسفانه بیشتر اوقات نتیجه ی اعمال آدم ها -بر عکس ِ حرف هايشان- بر ذهن يکديگر تاثیر های بدی باقی می گذارد....

اما این که آدم پی به اشتباهش ببرد خوب است. گاهی پیش می آید که چیزی یا حسی درون ما هست که میداند ما داریم اشتباه می کنیم اما اطلاعاتی که برای قبول اشتباه لازم است را به مغز نمی رساند. این مواقع دچار حس عجیبی می شویم که دو دل می مانیم و نمی دانیم چرا دو دل هستیم.

برای استخراج آن اطلاعات درونی خیلی باید رنج کشید. تلاش کرد. نا امید نشد. از پای ننشست تا ـ شاید- به نتیجه رسید.

برای اطمینان اما باید آنرا اعلام کرد: من اشتباه کرده ام. یک ضربدر قرمز جلوی پاسخ خودم! :X

 

 

+ کتا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٩
comment نظرات ()