آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هشت دقیقه یادداشت

 

یک و چهل و هفت دقیقه بامداد دوشنبه ...( اوه اوه! عصرش هم با وکیل قرار دارم ) بیست و چهارم خرداد هشتادو نه. 

نمی دانم چرا کمی دلشوره دارم و هی اخبار را بالا و پایین می کنم. بخصوص از وقتی اخبار قم را شنیدم. هی فکر می کنم حالا آنجا چه خبر است؟ چرا خبر های تکمیلی نمی رسد؟ همه خوابیده اند. من و فن کوئل و کامپیوتر بیدار بودیم که فن کوئل هم حالا خوابش برد. 

امتحان های نوین امروز تمام شد. تابستان یک ماه و نیمه اش شروع شد. از اول مرداد باز باید برود مدرسه. 

فردا صبح اول صبح هم یک نفر می آید برای مادر سرم وصل کند. امروز آمد، هول هولکی یک سرمی را با آنژوکت ِ زرد وصل کرد و در سه سوت رفت. من نیم ساعت بعد دیدم دست مادر یک عالمه باد کرده و معلوم بود که اصلا سرم ها وارد رگ نشده. همانجا زیر پوست ، مقدار زیادی سرم مانده بود. فقط عقلم رسید قطع کنم و در بیاورم و به موسسه زنگ بزنم بگویم اوضاع اینطوری است. چرا مردم انقدر بی مسئولیت هستند؟ 

بعد از دو ساعت آن آقایی که آمده بود سرم را وصل کرده بود تماس گرفت و جریان را شرح دادم و گفت : " من که آنجا بودم که درست بود! چرا خراب شد؟" گفتم :"شما صبر نکردید ببینید ورم می کند یا نه! ... سرعت ورود سرم هم از آنژیوی  زرد، کم است و زود معلوم نمی شود. " بعد گفت :"خیله خب! فردا صبح می آیم" اما من دیگر بهش اطمینان ندارم. پرستار نیست. گمانم فقط تزریقاتی باشد. 

ساعت شد یک و پنجاه و پنج دقیقه. بروم بخوابم اگر خوابم ببرد. اگر نبرد هم دوباره تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران را می خوانم. دلم می خواست امشب همه شبانه می رفتیم قم.

+ کتا ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٤
comment نظرات ()