آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سرخ

 

یک:

امروز لادن زنگ زد. اصلا نمی دانم چه موقع از زمانی که داشتم با او صحبت می کردم گریه ام گرفت. شاید وقتی که صبحت از مادر شد و گفتم که  نه من برایت مهم هستم و نه مادر! وگرنه آن وقت که بهت گفتم حال مادر خوب نیست و من نمی دانم حتی تا یکی دو روز دیگر می تواند دوام بیاورد یا نه، می آمدی تهران، نمی گفتی نمی توانی بیایی چون بچه ات امتحان دارد.گفتم ما خواهر همیم فقط برای اینکه وقتی یکی مرد برویم سرخاکش؟ می خواهم صد سال نرویم. گفتم" پرسیدن حال مادر یعنی چه؟ یعنی هنوز زنده است یا نه؟ بله هنوز زنده است. خیالت راحت! هنوز واجب نیست بیایی.."

خب تند رفتم اما خیلی حرص خورده بودم از دستش. می دانم که مریض است اما من هم طاقتی دارم. آدم گاهی دلش می خواهد خالی بشود.

گفتم حتی وقتی می خواهی سارا را ببینی، وقتی از مشهد راه می افتی می روی سمت تاکستان نمی گویی می روم مادر را ببینم ، تو هم بیا آنجا! بلکه می گویی بیا تاکستان ببینمت! یعنی از تهران هم رد می شوی و باز نمی آیی دیدن مادرت. چه حالی؟ چه احوالی؟

گفتم اصلا مادرم که از دنیا رفت هم بهت خبر نمی دهم. به هیچکس خبر نمی دهم. خیال کنید همینطور آرام و بی صدا دارد نگاه می کند و نفس می کشد. زندگی تان را بکنید و خیال کنید خیلی گرفتار هستید.

آدم گاهی حق دارد لجش بگیرد. آدم گاهی حق دارد عصبانیت اش را فریاد کند. آدم گاهی حق دارد اشک بریزد و نداند از چه زمانی گریه اش گرفته.

دو:

مثل همه مان دارم به پارسال همین وقت ها هم فکر می کنم. ساعت الان نه و چهل و هفت دقیقه ست و سیزده دقیقه دیگر ده می شود. دارم به انگشت هایمان فکر می کنم به سکوتمان. دارم به سطل های آشغالمان فکر می کنم. دارم به سیگار های مان فکر می کنم، به روزنامه هایمان. به چشم های سرخمان. به پیراهن های سرخمان. به صورت های سرخمان... 

 

 

+ کتا ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٩
comment نظرات ()