آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاشو!

آمده بودم یک خط اینجا فقط بنویسم :" کلا انگار آدمِ تمام شده ای هستم " و بروم. ساعت را نگاه کردم و دیدم ده و چهل و دو دقیقه شده. بعد حس کردم یک چیز هایی یادم رفته. بعد یادم آمد که سارا قرار است مانلی را امروز بیاورد اینجا بگذارد و برود بانک. بعد یادم آمد همین ده دقیقه پیش دختر دایی ام زنگ زد که یازده و نیم می آید دیدن ِ عمه اش. بعد یادم آمد که من همینطور با لباس خواب و صبحانه نخورده و نا مرتب اینجا نشسته ام و اسکرول بالا و پایین می کنم و کامنت های دیگران را روی شرد آیتمز دیگران می خوانم و انگیزه ای برای کار دیگری ندارم. بعد یادم آمد که توی سرم گفتم : " کلا آدم ِ تمام شده ای هستم" و دلم خواسته بود برای ثبت احوالات ، این یک خط را اینجا بنویسم. 
نوین رفته امتحان ریاضی بدهد. حالش هم درد می کرد. کاش خوب باشد. حالا شده ده و چهل و شش دقیقه و من هنوز دارم خمیازه می کشم. مادر هم خواب ِ خواب است. دلم می خواد بروم پیشش بخوابم. پیش مادر خوابیدن یک جادوی عجیبی دارد. آدم را از دنیا می کَنَد، می برد یک جاهایی حوالی باغ آلوچه. 
شد ده و چهل و نه دقیقه ! حالا تا چهل دقیقه دیگر، من باید مادر ِ خواب را بلند کنم، کول بگیرم، ببرم دستشویی ، پوشک عوض کنیم، مثانه اش را فششششار دهم تا همه ادرارش تخلیه شود، بعد دوباره کول بگیرم بیاورم توی اتاق، لباس خوشگل بپوشانم که برادر زاده هایش وقتی می بینندش مرتب باشد. موهایش را شانه کنم و او هی دوباره موهایش را به هم بریزد. صبحانه و قرص هایش را بدهم. می رسم؟ نه! ( پوزخند!) نمی رسم! معلوم است که نمی رسم. تازه خودم هم باید لباس بپوشم. سالن را کمی مرتب کنم. میوه هم بجز چند تا سیب و پرتقال چیزی نداریم. با مردم تعارف داریم؟ نداریم! من کلا دیگر با هیچکس تعارف ندارم. همین است که هست. 
حالا شده ده و پنجاه و سه دقیقه. 
یک نفر در من هست که لجبازی می کند. حتی با خودم! بد بختی ام اینست که دوستش دارم!
ده و پنجاه و چهار دقیقه. باقی بقایتان
راستی! مصلوب عزیز... نمی دانم چرا وبلاگتان متاسفانه  برایم باز نمی شود.
+ کتا ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٦
comment نظرات ()