آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک:
نمی دانم به خاطر دارو هاست یا به خاطر اینکه کار خاصی ندارم و وقتی کار خاصی نداری چه بهتر از خواب؟ این شد که هنوز کنار مادر خوابیده بودم که تلفن زنگ زد. نوین رفته امتحان شیمی بدهد و حمید را نمی دانم کجاست. اول فکر کردم شرکت است، ولی بعد که گوشی را برداشتم فهمیدم که شرکت نیست و لابد برای همین بود که وقتی خانم همکارمان با که با صدای خواب آلوده ی من مواجه شد که نمی دانستم حمید کجاست زیاد تعجب نکرد.
بعد خیلی خونسرد گفت که از شهرداری آمده اند در ِ درفتر را پلمب کنند. و او آنها را نشانده تا حمید برسد. گفتم بله! شاید در راه باشد. و گوشی را گذاشتیم. دو دقیقه بعد دوباره زنگ زد و گفت که این آقایان حاضر نیستند صبر کنند و به او گفته اند وسایلش را جمع کند و برق و گاز را قطع کند چون آنها باید درِ آنجا را پلمب کنند.
گوشی را داد به آقای مامور اجرا و من ازش پرسیدم که آیا میداند که سه شغل هستند که مجاز هستند در املاک مسکونی دفتر کار داشته باشند و یکی شان دفتر معمار است و دو تای دیگر پزشک و وکیل؟ گفت از سال هشتاد و نه دیگر نمی توانند! بعد هم گفت دو ی بعد از ظهر بیایید اجرای احکام خیابان قندی. من ساکت بودم. به سال هشتادو نه فکر می کردم. جواب خاصی ندادم. گفتم بله. چشم!
دو:
دارم فکر می کنم در این دنیای بزرگ، آن چیز هایی که باید یک جایی ثبت شوند، خودشان یک جوری ثبت می شوند. لازم نیست من ثبتشان کنم!