آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
این وبلاگ کمتر نفس می کشد این روزها. ساکت و ساکت تر می شود مدام. ضربان قلبش هم کمتر و کمتر می زند.
این وبلاگ در واقع نیمه جان است این روزها. تاب نگاه کردنش در چشم ثانیه ها نیست. هیچ اتفاقی که این دور و اطراف می افتد مهم نیست. تا می خواهد چیزی بگوید یاد چیزهای مهم تری می افتد که نباید گفته شوند.
می شود سر به سرش نگذاشت و صبر کرد دید چه می شود. شاید روزی اتفاقی بیافتد که ضربان قلبش را بالا ببرد. که بتواند لبخند بزند. که دلش بخواهد حرف ِ گفته یا ناگفته ای را با چشمهایی قسمت کند. شاید هم وضع به همین منوال باشد و آن اتفاق هی نیافتد و نیافتد.
کسی هست توی دلم که هی می گوید :"درست می شود" اشکال کار اینجاست که سال های زیادیست که همین حرف را تکرار می کند.