آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اعترافات

 

رئیس ِیک تشکیلات فوق سری با یک مهره ی سوخته چه برخوردی دارد؟ آن رئیس فرض کن من باشم و آن مهره هم خودم!!

 

یه مطلب خیلی مهم الان تو ذهن من اینه که بررسی کنم ببینم چرا توی این وبلاگ اسم خودمو نمی نویسم؟

سوال: اعتماد به نفس کافی برای مطرح کردن نوشته های روزانه ام را ندارم آیا؟

جواب:مو ضوع این نیست. در ابتدای تولد این وبلاگ – و وبلاگ های سلف اش که امیدوارم  روزی همه را به نام یکی یکی بشمرم...- نیاز به جایی داشتم که در آن حرف هایی را بنویسم که نمی خواستم کسی بداند آنها حرف های من هستند. اما هیچوقت به این هدفم نرسیدم.یعنی یا همیشه کسی بود که بداند این ها حرف های منست و یا اینکه حرف اصلی را نمی گفتم! گاهی هم همان مسئله ی اعتماد به نفس بوده. مثلن توی اولین ِ این وبلاگ ها که ای- میل فعلی همین وبلاگ هم باز مانده ی اوست ، اولین طرح های داستان ها را می نوشتم. اسم آن وبلاگ تمام نشده ها بود و نویسنده اش ناتمام. آنجا چون اولین تجربه های نثر نویسی ام بود جرات کافی برای مطرح کردن اسم خودم را پیش دیگر وبلاگ نویس ها نداشتم. می خواستم داستان بنویسم اما نمی دانستم چطور. آنجا دلیل ناشناس بودنم نداشتن اعتماد به نفس بود اما بعد از آن وبلاگ های دیگری زاده شدند که در بردارنده ی نوشته ها و حس های روز مره بودند. و معروف ترینشان وبلاگ آدم لال بود. که هنوز هم جسد مومیایی شده اش در ویترینی توی وبلاگستان هست....که بعد ها متاسفانه و غم انگیز ، برخی نوشته های وبلاگ آن آدم لال را در دیگر وبلاگ ها دیدم که با نام خودشان نوشته بودند و درد کشیدم از غصه ی لال بودنش که نمی توانست بگوید که : آهای!...اینها نوشته های منست!

 

و حالا حس می کنم آن نیاز اولیه وقتی دست و پا بریده بخواهد در راهی حرکت کند،

خودش بکلی منتفی می شود. نه؟

اشتباه نمی کنم؟ یک طرف قضیه را نچسبیده ام و طرف های دیگرش را خدای نکرده فراموش کرده باشم؟

ببین حالا دوباره بررسی می کنیم و از تو سوال می کنیم که:

 

- عزیز من! با خودت رو راست باش. خب؟ ببین از اول و با دقت نگاه کن که از ندانستن اسمت چه هدفی داشتی؟

 

- من در آن زمان دچار احساساتی بودم که برای خودم شناخته شده نبود و از ترس اینکه آن احساسات نا شناخته و غریب نکند یک وقت بی خبر بر من غلبه کنند و من حتمن به جایی برای بیانشان نیاز داشتم این وبلاگ را – البته بعد از سرگردانی های بسیار و پشت سر گذاشتن وبلاگ های سلف اش – ساختم.

 

- در واقع ترس تو از بیان احساساتی بود که خودت نمی دانستی چیستند و می خواستی به این وسیله آزادانه تر به آنها دسترسی داشته باشی. تا بشناسی شان. درست متوجه شدم؟

 

- بله!

 

- و اینکه می خواستی با خودت صادق باشی.

 

- بله!

 

- و حالا فکر میکنی به اهدافت رسیده ای؟

 

- تا حدود زیادی بله. من در این نوشته ها و نوشته های مشابهی که در وبلاگ های پیشین بدون نامم داشتم با خودم صادق بودم و به میزان زیادی خودم را شناختم و متوجه شدم که دلیلی برای پنهان کردن احساسات نا شناخته ام ندارم. و در حقیقت چیزی برای نگفتن ام نمانده.

 

- این حرف قشنگی ست:...چیزی برای نگفتن ام نمانده...

 

- نظر لطف شماست!

 

- اگر موافق باشی برای اینکه از بحث پرت نشویم نگاهی به اول گفتگو بیاندازیم.و برگردیم به اینکه حالا پس از طی این مراحل و به قول خودت گام زدن در راه خود شناسی اعتماد به نفس از دست رفته ای را پیدا کرده ای ؟  

 

 - فکر می کنم که همینطور است.

آنچه که از بیانش واهمه داشتم اصلن حرف من نبوده انگار.

 

می خواهم یک خط بکشم میان این اعترافات و آنچه که در پایین می نویسم. گرچه که به هم مربوط باشند.

 

حالا دچار یک حس مایوس کننده شده ام. این جمله ی آخری که از یک جایی توی ذهنم پرید بیرون ترسانده مرا. این که این همه از خودم زمانی بیگانه بودم تا این حد که ندانم حسی حس حقیقی من هست یانه. اینکه از گفتن حرفی واهمه داشته باشم که شاید حرف من نباشد...

 

دلم می خواهد برای خواننده های این وبلاگ خودم را معرفی کنم. به این وسیله باور کنم که من، خودم هستم. اما نمی دانم چیست که هنوز نمی گذارد. قال این پنهان کاری کنده شود.

 

می خواهم مقابل یک بلند گو

خودم را معرفی کنم

صدایم را بلند بشنوم

و به این وسیله باور کنم

که من

اسم و فامیل خودم هستم!

 

سوال بعدی لطفن!

-...

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٧
comment نظرات ()