آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک پست ِ همینجوری ِ جمعه

 

یک: من بهترم. یعنی در واقع خوبم. نمی دانم چی بود! ویروس بود؟ سردیم کرده بود؟ بقول مادر بزرگ رودل کرده بودم؟ هر چه بود یک روز و نیم بیشتر نبود. استخوان درد شدید و تب هم داشت علاوه بر دل پیچه و تهوع اما گذشت. 

 دو: از قصه ی شکستن ِ سر مادر، دل ندارم که بنویسم. شما هم سوال نپرسید. حالا سه تا چسب مخصوص که بهش می گویند چسب بخیه زده ام روش و نمی دانم بعدش چه می شود. این چسب ها را آیا باید عوض کرد؟ آیا خودش به موقع ور می آید؟ آیا خیس بشود اشکال ندارد؟ و هزار و یک آیا ی دیگر... 

سه: نوین امروز رفته آزمون قلمچی بدهد و حمید الان رفته که بیاوردش. 

چهار: برادرم دیروز بعد از هفت ماه آمد به دیدار مادر. چون از خواهرم شنیده بود که حال مادر خوب نیست. 

پنج: صبح خوابی می دیدم که تویش پر از خرگوش هایی بود که در اندازه های مختلف در خیابان بودند.  فرض کنید همین قدر که ما گربه توی کوچه می بینیم، خرگوش ببینیم. در رنگ ها و اندازه های مختلف. حتی یکی ش را فکر کردم یک سگ بزرگ است اما آن هم یک خرگوش بود. یک کودکی هم بود پنج - شش ماهه که بچه ی ما نبود اما بغل ما بود و توی یک سوپر مارکتی داشت یک آهنگی پخش می شد که یک تکه اش می خواند:" به وقتش با استعدادی...به وقتش با استعدادی! " بعد آن بچه هم شروع کرد یکهو به خواندن با آهنگ و آقای سوپر مارکتی خیلی تعجب کرد!  

این بود یک پست همینجوری ِ من. 

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٧
comment نظرات ()