آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همه چی آرومه

 

 

از اون روز به بعد مادرم غذایی را که دهانش می گذارم قورت می دهد. سرم ها را فعلا قطع کرده ایم. سطح هوشیاری اش نسبت به قبل از سرم ها بهتر است. توی تخت خودش را تکان می دهد و قل می خورد. برایش از آن تشک ها هم خریدیم. کمی هم قدرت پاهایش در ایستادن و راه رفتن بهتر شده. 

این بهتر شدن چقدر می تواند دوام داشته باشد را نمی دانم. اما می دانم که سرم ها برایش خوب بوده. یعنی بدن نحیف اش اگر بهش غذا و انرژی برسد، هنوز می تواند دوام بیاورد. 

امتحان های میان ترم نوین تمام شده. حالا باز دو هفته دیگر امتحان های آخر ترم شروع می شود. 

ساکتم کلن. حرفم نمی آید. توی مغزم همه خوابند. سکوت است. می گذارم باشد. 

دارم گاماس گاماس "شب ممکن" را هم می خوانم. زیاده عرضی نیست. اگر هم باشد من الان پیدایش نمی کنم که بیشتر سرتان را درد بیاورم. 

این پست هم بماند یادگار از یک جمعه ی ساکت ِ اردیبهشتی.

 

 

+ کتا ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٠
comment نظرات ()