آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ایکاش می توانستم...

 

دیروز از حدود ظهر که خانم پرستار رفت، تا حدود پنج عصر، مقدار کمی سِرم رفته بود. من کمی آن درجه کم و زیاد کردنش را زیاد کردم و تاثیرچندانی نداشت. تا حدود ساعت هفت، کمتر هم شد. شاید این به معنی این بود که کشش رگ بتدریج کم شده بود. و حدود ساعت هفت، متوقف شده. حس کردم بالای آنژیوکت کمی متورم شده و بعد دیدم سرم دارد نشت می کند. این شد که بستم هر دو را و با موسسه پرستاری تماس گرفتم.

یک آقایی آمد و وضع را دید و گفت اگر بتوانیم، یک رگ دیگر می گیریم. نتوانست! خودش هم غمگین شد. مادر هم باز اذیت شد. گفتم :« آقا! یه لطفی بکنین! ... این آنژیو رو از دستشون در آرین بی زحمت، بذاریم چن روز این دستا ترمیم شن، بعد به سرم تراپی ادامه بدیم» آقا قبول کرد و شروع به کندن چسب های دور آنژیو کرد و مادر باز بی قرار شد. آنژیو را که در آورد خون زد بیرون. از آن گذشته دیدم پوستِ از برگ گل نازک ترش که زیر چسبها و آنژیوکت بود بد جوری زخم شده. آنوقت صدایش هم در نمی آید و فقط می تواند برای بیان احساسش تکان بخورد.

حالا آرام است. از دیشب سرم ها را قطع کردیم. گفتم هر طور باشد سعی می کنم غذا بدهم بهش. پانسمان دستش را عوض کرده ام. تترا سایکلین زده ام که چرک نکند. صبحانه نان سوخاری را در چای نرم کرده ام و با قاشق چایخوری گذاشته ام. دهانش. دو دور تا ته سالن راه بردم اش. ولی وقتی می خواستیم برویم توی دستشویی دو زانو یکهو خورد زمین و من نتوانستم نگه اش دارم. با این همه ضعف، استخوان بندی اش خوشبختانه هنوز محکم است. بعد از صبحانه بردمش که کمی استراحت کند. حالا آرام تر است.

از پیام های تان بی نهایت ممنونم. بخصوص راهنمایی های پرستاری برایم بسیار مهم اند. شما را به خدا از من تعریف نکنید. غصه می خورم. کاش می توانستم کاری بکنم.

 

+ کتا ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۸
comment نظرات ()