آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

رگ هاش...

 

مادرم امروز خیلی بی قراری کرد. نفس نفس می زد و تکان تکان می خورد. هی می خواست از جا بلند شود و نمی شد. اگر سِرم به دستش وصل نبود می توانستم بلندش کنم اما واقعا نمی شد. نمی دانم درد داشت؟ کجایش درد داشت؟

این آنژیوکت صورتی از روز جمعه تا حالا که سه شنبه است توی دست چپش مانده. میگویند تا چهل و هشت ساعت ایراد ندارد اما هر که می آید نمی تواند ازش رگ تازه بگیرد. رگ های برجسته ای دارد که پرستار ها را گول می زند. برجسته است اما تویش خون نیست. برجسته است اما شکننده است. تا نوک سوزن می خورد بهش می ترکد. الان همه جای هر دو تا دستش کبود کبود شده و پرستار ها دلشان نمی آید آن یکدانه آنژیوکت ِ صورتی را از دستش در بیاورند. آن هم از نقطه ای که رفته توی رگ،سوراخ پوستش هی گشاد شده و دارد تبدیل به زخم می شود. می ترسم چرک کند.

حالا خوابش برده از بس که خودش را تکان تکان داده. از بس که کنارش نشسته ام و مثل نوزادی که نمی فهمیم چه دردی دارد نوازشش کرده ام. از بس توی دلش لابد مثل همان نوزاد گریه کرده.

خانم پرستار گفت دفعه بعد آنژیو کت بنفش و زرد برایش خواهد آورد. این ها نازک ترین هاست. مال نوزادهای نارس است. اما مگر از توی آنها هم می شود این سِرم های لیپو نمی دونم چی چی  که چرب هم هست را رد کرد؟

حالم خوب نیست. بد برزخی ست.

 

 

+ کتا ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٧
comment نظرات ()